تجربه گر

پارادوکس های به ظاهر کمدی و در باطن تراژیک

تمام گل های آفتابگردان مرا یاد تو می اندازند.

چند روزی است که هم را ندیده ایم عزیزم.
اخرین بار را خاطرت هست؟ در روبرو، شعبه تجریش نشسته بودیم، باران میبارید و از کردان برگشته بودیم.در طول مسیر در اغوشم دراز کشیده بودی و هر از چندی که ماشین تکان میخورد سر تو را بین دست هایم می‌گرفتم تا از خواب نپری. میپریدی و میپرسیدی اذیت نیستی؟ میگفتم نه، جانم. اما اذیت بودم. نه از تنت، از اتفاقی که صبح افتاده بود.
ولنجک را رد میکردیم و این بار من دراز کشیده بودم و به ساختمان ها نگاه میکردم که بلند بودند. گفتم تو از ساختمون های بلند خوشت میاد؟ گفتی اره، فکر کن اسپایدر من دوست داشته باشی اما ساختمون بلند نه! خندیدم. گفتی تو چطور ؟ گفتم خودت چی فکر میکنی؟ گفت اره، ساختمون های کوتاه. گفتم اره، مناسب بتمن ها. گاتهام باید مسطح میبود. میخندیدیم و حرف میزدیم. گفتم بریم کافه؟ گفتی بریم.
باران شدیدی میبارید. به چهره ات نگاه میکردم. قبلش عکس گرفته بودم چون فکر میکردم شاید اخرین بار باشد. مثل تمام طول مسیر که نگاهت میکردم و میگفتم شاید اخرین بار باشد. مثل تمام مدتی که در ویلا صبحانه میخوردیم و با بچه ها منتظر اسنپ بودیم‌. چای کرک دوست داشتی و نگاه کردن به مردم را. ان یارو، که دور تر در راه پله های بیمارستان شهدای تجریش مشخص بود و با زوم گوشی توانستیم او را ببینیم را یادت هست؟ نگاهم میکردی و میگفتی خوبی؟ میدیدم که سکوت کرده ای. باور نمیکردم این صحنه منتظر ما باشد. غمگین تا خوابگاه برگشتیم و پیش درخت همیشگی ایستادیم. بغلت کردم و هق هق گریه ات بلند تر میشد هرچقدر تورا به خودم می‌چسباندم. صورتت را بین دو دستم گرفتم و گفتم تو مرا بیش تر دوست داشتی. به امید دیدار.
روی تخت دراز کشیدم و پیامت به دستم رسید. و بعد از ان تلخ بودم. مرا ببخش جانم. اگر اینطور میکنم، من را ببخش.اگر باور نمیکنم و اگر تو یک تنه باید جور زخم های مرا بکشی. دوستت دارم، قول میدهم روزی، دوباره، این را در نهایت عشق به تو بگویم. شاید این بار که در شیرینی فرانسه هم را دیدیم.
سفر به انتهای شب
مک مورفی
و یک روز صبح،
از خواب بیدار شدیم و دیدیم بادهای موسمی به صلح نشسته اند.
طراح قالب : عرفـــ ـــان دارای گرین کارت از بلاگ بیان