تجربه گر

پارادوکس های به ظاهر کمدی و در باطن تراژیک

از لیوان، ذرت مکزیکی میریخت روی زمین و فقط میتوانم بگویم خیلی خوشمزه بود.

دیروز عصر باد شدیدی می امد و من داشتم به این فکر میکردم که فاصله رویال تا دومان را چطور طی کنم که بهم ریختگی موهایم به نظرت مضحک نرسد. وقتی امدی به این فکر کردم که چه دغدغه مسخره ای داشتم، در نظر تو همه چیز زیبا و به اندازه بود و من این را از نگاهت، بعد از اغوش طولانی مدتمان فهمیدم. 

دیالوگ همیشگی بین ما برقرار شد وقتی پرسیدی خسته ای؟ و من گفتم نه نه خسته نیستم! و در دلم گفتم همیشه خسته ام و تو در دلت جواب دادی که میدانم، من هم همینطور. بعد، برای خاطره نوشته بودم که استرس دارم وقتی میخواهم دوست های تورا ببینم با اینکه بعضی هایشان را پیش تر دیده ام.اما بازهم فهمیدم که چه دغدغه مسخره ای داشتم، درکنار تو اطمینان خاطر دائمی لذت بخشی تجربه میکردم که انگار با هیچ چیز و هیچکس غریبه نیستم.

در کافه، به این فکر میکردم که ایا شبیه یک زوج دیده میشویم؟ اگر ما همچنان دوست های صمیمی به نظر برسیم فقط چه؟ و تو دستم را گرفتی و ان یکی دستت را انداختی دور گردنم و با ته موهایم بازی کردی و همچنان به حرف زدن با بقیه ادامه دادی و من متوجه شدم که دغدغه ام بیخود بوده است. تمام جاهایی که خودم را به تو فشار میدادم یا بحث میکردیم و قهر های ریز ریز و کوچولو کوچولو پاهایمان را از هم جدا میکرد، من فکر نمیکردم که گرفتن بازوی تو و گذاشتن سرم روی شانه ات، چیز اضافی و دوست نداشتنی ای باشد.

نیم ساعت مانده به میدان کاج، وقتی دعوایمان شد، چه وقتی داشتم داد میزدم که چرا باید اینطور باشد و نه و میخواهم بروم خابگاه و حرفی ندارم بزنم، چه وقتی که با عصبانیت حرفی نمیزدم و میگفتم خدانگهدار، مطمن نبودم که ایا رفتار درستی دارم یا نه و ایا اصلا حرف زدن کار درستی است یا بهتر است کینه بگیریم و برویم، که تو باز هم و باز هم، صحبت کردی و گفتی نرو و به حرف هایم گوش بده. چه کار خوبی کردم که گوش دادم و چه کار خوبی کردم که به چشم هایت نگاه کردم و چه کار خوبی کردم که ماندم. مطمن شدم که فکر و خیال هایم باطل بوده و بهترین کار، همیشه، دیدن هیجان تو موقع در آوردن ناراحتی از دلم است حتی اگر هزار بار دیگر نیاز باشد طعم این اطمینان را بچشم.

به شهر نگاه میکردیم، در پارک پرواز.راجع به خصوصی ترین چیزها حرف میزدیم که احتمالا، فقط خودمان با این حجم از جزییات میدانستیم. من وقتی کنار تو هستم، کلمه کم می اورم. چیزی که در تمام این سالها تجربه نکرده بودم. چون احساس میکنم باید فکر کنم و موقعیت هایی که میسازیم به قدری جدید هستند که هیچ جمله از پیش تعیین شده ای در ذهنم وجود ندارد که بگویم. برای همین کند میشوم، برای همین ساکت میشوم و برای همین روحیه ای از خودم را میبینم که فقط در کنار تو روشن میشود.حتی بوسیدن تو هم چیز جدیدی است. مثلا، هیچوقت فکر نکرده بودم که چقدر هماهنگی و توازن لب ها اهمیت دارند و مدل تو، چطور به ادم لذت میدهد.

دیشب که حرف میزدیم تقریبا روی تلفن بیهوش شدم. از ته قلبم، از اعماق وجودم، فقط میخواستم انقدر سرم شلوغ نباشد که بتوانم با خیال راحت و بدون دغدغه کنارت بمانم.دلم یک ۷۲ ساعت بدون هیچ فکر و برنامه ای برای دستت را گرفتن میخواهد. و تازه، فقط دستت را گرفتن. خوشحالم که هستی. راستی، این بار که آمدی تجریش دیدنم اشکالی ندارد که روبان بنفش به گل های آفتابگردان ببندی، اگر خوش‌حالت میکند.

سفر به انتهای شب
مک مورفی
و یک روز صبح،
از خواب بیدار شدیم و دیدیم بادهای موسمی به صلح نشسته اند.
طراح قالب : عرفـــ ـــان دارای گرین کارت از بلاگ بیان