سفر به انتهای شب

الستار زرد تو پا،سوار نیمبوس2000،از مبدا کربلا تا مقصد نِوِرلند،به دنبال حقیقت
+ دنبال کنید :)

دو شکاف

/ بازدید : ۱۶

میخوام بگم گاهی چیزی تقصیر ما نیست و مسائل، بزرگتر از این هستند که تقصیر ما باشند.در اصل لقمه "تقصیر" تو دهن هیچ یک از ما جا نمیشه.

اینجوری استدلال میکنم که:

فرض کنید شما، پدر و مادر و خواهر و برادرتون، دوست صمیمی 1 و رفیق1 و دوست معمولی1 تون، استاد a و استادb و استادc از دروس تخصصی مهمتون داخل یک دایره نشستید روی صندلی و یک مرز بین شما و باقی دنیا هست.

خیلی عادی فرض کنید که تصمیم های شما روی هم تاثیر میزاره و شروع کنید زندگی کردن.

دارید پفکتونو میخورید که یک مسئله ای میفته وسطتون و باید حلش کنین.در مقابله با این مسئله شما هر کدوم دو انتخاب دارین. یعنی در مجموع، 22 انتخاب. 

میخوایم دو حالت رو برسی کنیم.

حالت اول اینه که همه از انتخابشون به نفع انتخاب یک نفر دست بکشن.هر انتخاب فقط یک بار مجازه که انتخاب بشه. در این صورت، به ازای هر یک بارrun شدن سیستم، ما 22 حالت میتونیم مشاهده کنیم.

حالت دوم که واقعی تره اینه که انتخاب ها با همدیگه انتراکشن داشته باشن.انتخاب شما روی انتخاب دیگری تاثیر بزاره.این یعنی اینکه:

در مسئله1،  دو نفر هستیم.من و برادرم.من دو انتخاب دارم  حالا من انتخاب میکنم مسئله 1 رو با راه حل 1 حل کنم، این باعث میشه که دو انتخاب بسازه، و یکی از اونارو انجام بده. من یک رو انجام میدم اون 1 یا دو رو انجام میده.من دو رو انجام میدم اون دو احتمال جدید 3 و 4 رو پیش روش داره که میتونه انجام بده.

بعد از اینکه اون یکی از گزینه هارو برمیداره، و انجام میده، نوبت منه که 2 انتخاب بردارم، حالا اون انتخاب 1 اش رو انجام داده و من انتخاب 3 و 4 ام رو میخام انجام بدم....

چرخه پیچیده و ثقیل ادامه پیدا میکنه.

این تعمیم ب دو نفر بود.به 9 نفر دیگه داخل چرخه این کار رو بسط بدین.

وحشتناکه.

و این دایره راتباطات روزانه ماست.اگه ما دچار خشم و نفرت و افسردگی میشیم.اگه فرار میکنیم یامی ایستیم یا گریه میکنیم یا فراموش میکنیم یا میبخشیم یا محبت میکنیم یا درس میخونیم یا ترک تحصیل میکنیم، از این دایره میاد.

من منکر انتخاب نیستم.حق انتخاب رو به انسان دادم. حتی در ابتدا هم باز انتخاب داره.هر انتخابی. اما تنها نیست.و دیگران قطعا موثرند.

حالا شما فرض کن عمل یک انسانو میخای طرفا به شرایط ربط بدی.یا میخوای سرفا به خودش ربط بدی.نمیشه اقا.نمیشه. 

انقدر این جریان عظیمه که نمیتونی ازش فرار کنی.چه در حد یک اب خوردن ساده باشهِ چه پیام توی تلگرامِ چه انتخاب رشته.هرچقدر مسئله بزرگتر میشه دایره افرادی که توی اون مرز با اهداف و تضمیماتتون در عامل اند بزرگتر و بزرگتر میشه.

عدم قطعیت یعنی همین.

دو انتخاب به انسان بده تا بهت نشون بده چقدر خارق العاده میتونه باشه.

دو شکاف به الکترون بده تا برات فانتزی های غیر واقعی وصف کنه.

برای توتورو (تکمیل می شود، موقت)

/ بازدید : ۱۱

همیشه انیمه مورد علاقم بود. هیچوقت با دیدنش خسته نشدم.

یک چیز محوی یادمه.نمیدونم با شازده کوچولو دیدمش ،ولی خوابش برد و منو پیچوند یا برنامه ای براش نریختیم ببینیم...

یادم نمیاد. ولی خیلی برام مهم بوده همیشه این انیمه.

چیزخاصیم نداره ها.فقط به مقدار کافی "شگفتی" داره.

نمیدونم احساسم درسته یا نه.ولی امروز یک توتورو پیدا کردم.نه کاملا شبیه، ولی حسش و مزش مثه رابطه می و توتورو بود.

خیلی خیلی خیلی حس خوبی داشت.

البته احتمالا برای اون، انیمه توتورو ی چیز مسخره و فوق العاده لوسه.

برای همین هیچوقت بهش نمیگم.البته هنوزم مطمن نیستم بتونه توتورو باشه.ولی خب یه جوری رفتار میکنه که  با خیال راحت میتونم می باشم.

نمیدونم واقعا.الانم اسمش توتورو نیست.ی چیز دیگست.ولی یک روز اگر مطمن شدم، حتما عوضش میکنم.ینی دوس دارم سریع تر بفهمم تا اسمشو عوض کنم.

فقط خاستم بنویسمش.

فقط خاستم بنویسمش.من از می بودن خیلی خوشم میاد.و خیلی دوست دارم موقعیتش باشه تا بتونم ابرازش کنم.

مثلا اونروز واقعا داشتم جر میخوردم، دلم میخاست با امیرعلی برم زیر ماشینا دنبال گربه بگردم و بدویم و بازی کنیم ولی نمیشد.

محسن(تکمیل میشود_موقت)

/ بازدید : ۱۸

محسن قاسمی نژاد.مردی که با  خودش به صلح رسیده.به هر دلیلی.

محسن البته به ارزوش رسید.معلم کامپیوتر شد.

ولی محسن دلش میخاست دکتر بشه.اگر موقعیت احمد رو داشت هیچوقت ردش نمیکرد.

محسن ولی ایمان داره.به اینکه صلح درونی بهتر از اشوب کماله.

محسن.محسن قاسمی نژاد.

تکمیل میشود.

احمد(موقت_تکمیل می شود)

/ بازدید : ۰

احمد تو وقتی از رتبه100 کنکور و پزشکی دانشگاه تهران دست کشیدی اومدی فیزیک خوندی.

چی فهمیدی؟

چی شد که اینکارو کردی؟ چی فهمیدی؟

ایمان.ایمان.ایمان رو چقدر زیاد داشتی احمد.

تکمیل میشود.

ریاضی فیزیک

/ بازدید : ۱۶

استاد ریاضی فیزیکمون خوب نیست.

ولی این سری واقعا خوب نیست و ادا و اصول نیست.

هنوز نمیدونم ریاضی و فیزیک خودخوان اند یا به استاد نیاز دارن حتما، اما اینو میدونم که چیزهای اصلی ای که بیان میکنند "هم سنگ" ان. یعنی ارزش واقعی هم سنگه.کسی چیز بیشتری از دیگری میتونه بگه؟ میتونه منطق هارو بهم بزنه ؟نه.

میتونه پیوند بزنه و ارتباط بده و مثل یه پارچه ساتن طلایی یکدست به کل اینها نگاه کنه اما چیز بیشتری نه.

 علوم انسانی جنگ به بار میاره و مفاهیم جدید خلق میکنه و روحیه ادم های متفاوت رو انگولک میده اما ریاضی و فیزیک تاحالا کسی رو نابود نکردن چون یک زبان واحد دارن.وقتی به سیر ریاضیات نگاه میکنی، حداقل تاجایی که توی دانشگاه دیدم، انگار تمام این ریاضیات کار یک انسان واحد بوده.

ولی این راجع به علوم انسانی صادق نیست.اندیشه های متفاوت، دین های متفاوت، منطق های متفاوت، مسیر های متفاوت و جواب های متفاوت.

اما توی هرچی که ریاضی میاد دیگه کسی نمیتونه روش حرف بزنه.کسی نمیتونه جغرافیارو تحریف کنه.یا اب و هوا شناسی رو به سلیقه خودش تغیر بده. البته شاید اینجا گفته بشه که چون این دوتا مسالی که زدم چیزهای مجسم هستن. ولی مثلا هنر یا روانسناسی چیزهای ثابت و از پیش تعین شده و مشخصی نیستند واسه همین مدام در حال تحول اند و ادم های متفاوت میتونن فیلم های متفاوتی ازشون در بیارن.

قبوله تسلیم میشم.اینجا درسته تسلیم شدم ولی به این نتیجه رسیدم که هرچقدر همه چیز مشخص تر و عیان تر و تابع قوانین کلی باشه همه چی قابل پیشبینی تر،هیجان انگیز تر و جالب تر میشه. و این اصلا حوصله سر بر نیست.

مثلا تو ده بار بیا ثابت کن که بردار چجور موجودیه. یا ده بار ثابت کن که اثر دوشکافی یانگ چیه.

اصلا همین قوانین بهت اجازه پیشرفت میدن.اجازه میدن دست درازی کنی توی طبیعت.تا وقتی دستت قطع شه و بفهمی به قوانین بیشتری نیاز داری.

چه بخوای نخوای این دار روت پیاده میشه خلاصه.

ریاضی فیزیک کلاس حمید مشفق مکتبخونه انگیزه نوشتن این هارو داد.

افطار در خیابان 46

/ بازدید : ۱۶

مسئله تنهایی مهم ترین مسئله زندگی بعد از خودکشی هست به نظرم.حداقل تا این اوایل 20 سالگی. اینها متمم های زندگی هستند انگار. نمیتونم بگم تو مجموعشون چه چیزی جا میشه ولی اونچه نیست که توی زندگیه.شاید ایده کلی مجموعه متمایل به زندگی باشه و انگیزه تک تک زیر مجموعه ها که این مجموعه هارو بوجود اورده، از زندگی نشات گرفته باشه.

نکته اصلی همون ارتباط بین اینهاست.ریشه ای که اون وسط هر دو رو انگولک میکنه.

من بارها توی زندگی به کلیشه ها رسیدم.و بارها کلیشه رو لمس کردم.همون شعرهای دم دستی همون محتواهای تکرار شونده با شکل یکسان.

 وقتی اون کلیشه های شنیداری و دیداری روزمره لباس "شدن" رو میپوشن شمارو میخکوب میکنن.چون توقعش رو ندارین.

بعضی مواقع وقتی این موضوعات که تکراری شدن و کلیشه شدن و همه راجبشون حرف میزنن رو نگاه میکنم، میگم پسر خیلی زیادن.خیلی خیلی زیاد. و این یعنی درد های مختلف و تجربه های مختلف کلیشه ای، ممکنه یه روز به شدن برسن و تجربشون کنم. و خیلی ترسناکه حجم چیزهایی که انسان ها در این چندین هزار سال تجربه کردن. حجمشون.

تنهایی ولی چیز سختیه.یکی از سخت ترین چیزهاست.

اصلا شما یک لحظه به جمع 10 11 نفری نگاه میکنی.هرکدوم در حال حرف زدن باهم هستن. یک چیز مشترکی دارند برای صحبت کردن.یک ری اکشن های مناسبی میدن به حرف های هم که گفتگوهارو ادامه میده.

این چیه که این افراد دارند و میتونن وقت کمی رو باهم سپری کنن؟

من نمیدونم این چیه که اونا میتونن بگیرنش و باهاش ادامه بدن ولی برای تو نهایتن در چند جمله خلاصه بشه.

یک چیزی به ذهنم رسید الان اتفاقی. سامانه های پیچیده چرخشی. با حداقل یک عضو ثابت یا موضوعیت ثابت. گروه ها سه تا سه تا هستند و بعد از یک مکالمه کوتاه تموم میشه و میچرخه روی بعدی ها، حالا یا یک فرد منتقلش میکنه به دو عضو دیگه میچسبه یدونه ملکول پیچیده درست میکنهِ یا نه محوریت موضوعی تاب میخوره و میره روی 3 نفر دیگه.

نمیدونم اصلا چنین چیزی تو سامانه پیچیده هست یا نه .خخخ .

ولی جالب به نظر میاد.

خلاصه برای اولین بار تو زندگیم خیلی دقت کردم به اینکه من یک هم صحبت میخوام! و اصلا قراره مکالمه با کسی که احتمالا علایق مشترک و میل گفتگوی مشترک داشته باشیم چجوری پیش میره؟ یه جوری که مکالمه ها راجع به همه چی باشه.چون معمولا  اگر تک موضوعی یا نهایتن دو س تا موضوع باشه، معمولا پیش میاد.

هیجان زدم برای اون روز.تو هفت ملیارد ادم باید پیدا شه فک کنم.

خیلی هیجان انگیزه فکر کنم. 

همه اینا بعد از افطار توی خونه خیابون 46 اتفاق افتاد. نانی و موری و کولی هم بودن.

هم رزم

/ بازدید : ۲۴

الان باید مشغول تحلیل ماهیت موجی الکترون های منفرد باشم.ذراتی که موجن و این سری قراره بدون تداخل بفهمیم خاصیت موجی دارن.

ولی از عصر که پست مزوسفر رو خوندم ذهنم درگیر شده.

برخلاف شاید واژه خوبی نباشه ولی بگذارید ازش استفاده کنم و بگم برخلاف اینکه مزوسفر معتقده تشابه نیازی نیست در انتخاب یک یار.به نظر من نیازه.

اتفاقا، اتفاقا، تشابه در علایق در گستره نسبتا متوسطی باید قرار بگیره تا بتونم وجود ارومی داشته باشم.

علایق ممکنه در خصوصیات اخلاقی منحصرا بروز نکنه.شاید در بازه ای که انسان درگیر تششع اون کار مور علاقه باشه وجوهی از خصوصیات اخلاقیش نمود کنه که ازش حتی بعیده و در حالت عادی زیاد مشخص نیست.مثلا خنده های بلند یا هیجان عصبی که فقط توی موقعیت بروز کنه.

اتفاقا تشابهه مهمه.اتفاقا تشابهه نیازه.من نمیتونم تا اخر عمرم با یک نفر زندگی کنم که هری پاترو تا اخر ندیده یا علاقه ای به فانتزی نداره.نمیتونم از عنکبوت های حکیم و مگس های جاسوس و پرنده های فضایی با ادمی حرف بزنم که تو خطش نیست.اره اره شاید بگین راه میفته و یا حداقل میپذیره، ولی این کافی نیست.اصلا کافی نیست. تازه احتمالشم کمه که تغیر کنه.چرا که محرکش به هر نحوی توی 20 یا 30 سال عمر گذشتش وجود داشته اما اون پتانسیل "اینگونه" شدن رو نداشته.

از طرفی به نظرم برای رسیدن به اون ارامش و "زندگی" حتما نیاز به انتخاب فرد اروم و ساده نیست.الگو های پرخطر هم باید توی لیست انتخاب ها باشن. باید دیدشون باید باهاشون حرف زد.شناخت نسبی بوجود اورد.

بدون تشابهه نمیشه.ذوقی حاصل نمیشه.

شازده کوچولو میتونه با شیخ راجع به اهنگ های همایون شجریان ساعت ها حرف بزنه.شازده کوچولو میتونه با نسیم باد ساعت ها با سادگی کلام راجع به چیزهای مختلف حرف بزنن. شازده کوچولو شازده کوچولو اخ شازده کوچولو.

به جاش من میتونم ... ؟

اممم... چیزه.فک کنم یه هم رزم میخام.

+++++

اپدیت دوشنبه:

البته روزهای پر ارامشی با این ادم ها در انتظارتونه

میدونی به نظرم بیشتر به این ربط داره که تو از زندگی چی میخوای، نه اینکه ببینی زندگی برات چی میخواد.

یادم به یک متن از موراکامی افتاد. داشته پیاده روی میکرده و یک دختری رو دیده.و متوجه شده این دختر دختر مورد علاقه رویاهاشه.

میاد به دوستش میگه من دختر کامل رویاهامو دیدم.دوستش میگه چیه؟جذابه؟ میگه نه.میگه خوشکله؟میگه خب نه.میگه چه شکلیه؟ حتی یک تصویر محو هم یادش نبوده.ولی میدونسته این دختر مورد علاقشه.میگه خب رفتی دنبالش؟میگه نه.اون از غرب میرفت به شرق میرفتم.شاید بعدا ببینمش.

این به هر دو دسته میخوره.

یک مواقعی هم هست که انسان داره خودشو میشناسه.هنوز تصورات اولیش راجع به خودش کافی نیست.اگر بخواد برحسب شناخت طرف مقابلش رو پیدا کنه کمی زمان میبره اما ممکنه احساسات اون رو بشونه رو یک موج و ببرتش اون بالای ابرا و تا نفهمیده یک چیزی شروع شده باشه دیگه.

نمیدونم.

ترم تموم شه بلافاصلهه کتاب 3 شی عجیب رو شروع میکنم.فانتزی خونم  کم شده.

پنجم

/ بازدید : ۳۳

یک غواص اگر هوارو توی سینش حبس کنه، بره تو عمق اب، فشارو رو سینش زیاد کنه و هوا حل بشه تو خونش،اونوقت هرچقدر سریع تر خودشو به سطح اب برسونه زودتر میترکه.( مرتبط با اپیزود 13 ام رادیو چهرازی)

اتفاقات مهم امروز:

1) صحبت با شازده کوچولو2) صحبت با اوزتاد3) صحبت با سبز ابی کبود4) صحبت با غار نشین5) صحبت با مزوسفر6)صحبت با پدر مجرد7)صحبت با راننده اسنپ8)کشتن سوسک ها

 برای تنوع اعداد زوج رو اول توضیح میدم

2) استفاده کردن از شخصیت نمایشی هم چندان بد نیست.مثلا امروز دو پرسش کرد اوزتاد ازم و دقیقا بامتوسل شدن به دو شخصیت تونستم احساساتم رو منتقل کنم.به دیالوگ زیر گوش بدین.ساعت 17:34 دقیقه حدودا

اوزتاد: خب خانم ناصری حست نسبت به ویالن چیه؟

من: استاد شما انیمیشن اقای روباه شگفت انگیز رو دیدین؟

اوزتاد: نه به اسم نمیشناسم بگو ولی چیه

من:یک روباهی بود که به سه تا مزرعه دار حمله میکنه و در اخر موفق میشه

اوزتاد: خوبه پس موفق شده

من: به خاطر این موفقیت دمش رو از دست داد و تا اخر عمرش دم نداشت.منم همینم.

اوزتاد: موهای من سفید تر از این نشه خوبه.ادم کچل هم بشه ولی تهش موفق بشه.

 و حالا به دیالوگی در 6 دقیقه پایان کلاس نگاه میکنید:

اوزتاد: خب حالا نظرت چیه؟همون روباهی هنوز؟ نظرت راجب موقعیت چیه؟

من:اون که اره، ولی استاد شما سریال جوخه برادران رو دیدید؟

اوزتاد: نه من سعی میکنم چیزای خشن نگاه نکنم ولی جریانش چیه؟

من:توی جنگ جهانی دوم یک دسته ای بود که اسمش گروهبان ایزی بود.هر کار خفن و خطرناک که میخواستن انجام بدن اینارو میفرستادن.و اینها یک فرمانده داشتن که اونارو خیلی اذیت میکرد ولی در نهایت این هنگ بهترین هنگ شد و سربازاش موفق شدن.منم همون سربازم.

اوزتاد:گرفتم چی میگی.گرفتم چی میگی... از سال 81 دارم موسیقی کار میکنم.از 19 سال پیش و یک بار که توی ارکست سمفونیک شرکت کردم استادی که به ما تعلیم میداد خیلی سخت گیر بود.جوری که بهم میخورد و اذیت میشدیم.ولی خیلی کار میکردیم.الان 3 سال از اون دوران گذشتهولی خستگی اون یک سال تمرین با شیرینی توی تنمه.خیلی چیزا یاد گرفتیم.خیلی پر بار شدیم. نتیجه میده (: 

4) صحبت با غار نشین یک مزیتی که داره اینه که نسبت به احساساتت ری اکشن میده.و این قشنگه.از طرفی با هر بحث جدی ای سریعا چرخ میخوره و احساس میکنی یک نفر دیگه جلوت نشسته. خب، صحبت های خیلی خوبی ردو بدل شد. چه چیزی به رو کمک کرد بهم: اینکه روی صحبت ها دقیق میشه و طرافت عمل داره.و واژگان دقیق رو به کار میبره.چیزی که ذکر میکنند ما به کار نمیبریم و کلی نگریم.خب این ی نکته اموزشی.

6) ای مرد بذله گو.ای مرد بذله گو.بهم میگه بچ ها دیگه وقتی بدنیا میان  دیگه بچه نیستن.ده دوازده سال دارن. نکته ای توش نیست.همین بود.

8)به نظرم بچه ها برای اینکه سوسک بکشن خیلی جوونن.خیلی پاکن.کشتن یک موجود دیگه که اسیبی نمیرسونه و اذیت نمیکنه و صرفا میاد گوهشو میخوره و میره واقعا ضرورتی داره؟(تقریبا اولین تاپیک های که تو وبلاگم نوشتن راجع به همین سوسک بود.بعد ها فهمیدم گونه ای جهش یافته از ملخ بودن نه سوسک.احتمالا فضای ها دستکاری ژنتیکشون کرده بودن و انسانا فکر میکردن به خاطر پیوند شرعی بین سوسک و ملخ اینا در اومدن)

من تفسیرم اینه و از اونجایی که به خدا هم اعتقاد دارم اینشکلی سناریو میچینم.بچه تازه از پیش خدا اومده و با دنیا و ظلم غریبست و باهاشون سنخیتی نداره.سوسک ها،که بر طبق فرض سازدنشون خداست و دستشون ازصحبت و حضور تو دنیای ادما ب شکل جدی و غیر متفرقه کوتاهه،بلاخره یک ریشه مشتری باهاش دارن و اونم خداست.و خب بچه کوچیک طبیعتا ظرفیت ظلم رو هنوز پیدا  و سوسکا ازش توقع ندارن بیاد بکشتشون.ینی من اگه سوسک بودم احساس نزدیکی زیادی با کسی میکردم که قصد جونشو نداره. 

و کل حرفم این بود که امیرعلی با 8 سال سم هنوز خیلی کوچیکه که بره سوسک بکشه.انقدر قساوت برای گرفتن جون یک موجود که اسیبی نمیرسونه زیاده. (((((((((((((((((((((((((((: همینقدر احمقانه خلاصه.

فرد ها شروع شن دیگه:

1)در صحبت با شازده کوچولو متوجه انچه میخواستم باور کنم و انچه واقعی بود و از طبق تجربه میدونستم شدم.معمولا متوجه میشم امیال درونیم منطقم رو نابود میکنن جلوم و هرچیز درستی رو که ساختم ریز ریز میکنن.در اصل! همانطور که ذکر کرده اند، هیجانات این رو سبب میشن. و جلوشو گرفتم.یک ذره البته.خیلی کم.نه حقیقتا بگم یک اپسیلون جلوش رو گرفتم.خوب بود.شکر خدا.

3)دارم ناخواسته ظلم میکنم.خیلی عذاب میکشم وقتی اینجوری میبینمش.اینکه ناراحتش کنم خیلی عذابم میده.چه فکر هایی میکنه.فکر های سمی.تقصیر منه.من باید باهاش حرف بزنم.وقتی من حرف نمیزنم حق داره همه چی راجبم فکر کنه.نه حق منطقی بلکه حق احساسی.یک حقیه که میخوام بهش بدم چون در موقعیت یکسان قرار گرفته بودم و طرف مقابلم که این حقو بهم داد و کوتاه اومد رابطه رفاقتمون خیلی بهتر شد.باید فکر کنم.

5)صحبت با مزوسفر همیشه چیزای جدید در پی داره.فقط باید بهش جوری نگاه کنم که به شیخ نگاه میکنم.یا جوری که در اصل شیخ به من نگاه میکنه.البته نباید اینکار کنم.باید خودم رو موقعیت فرو کنم نه مقایسه با چیزای دیگه.یک چیزی که خوبه پی ویش مثل لیست خاروبار فروشی میمونه.میتونی بگی و مطمن باشی پاسخی نخواهی گرفت و موضوع جدید شروع خواهد شد. ی جاهایی حس خوبیه.دوستت موظف نیست به هرچیزی که شر میگی جواب بده ولی میدونی میخونه.توام تحت فشار قرار نمیدی.سلف دیستراکت های مشابه بهتر از اینه که مشابهه نباشه و بخای زور بزنی تا بفهمی طرفت چی میگه.

و گفتگو در مورد غم.که تصمیم گرفتم یک تاپیک جداگانه بزنم و  قسمتی  از دیالوگ هارو بیارم و راجبش زر بزنم.

7)متوجه شدم که تعارف هام توی صحبت با ادم های غریبه متعارف نیست.با بابات که حرف نمیزنی دختر.ذکر کرده اند که صمیمیت مشکل است ولی انگیزه ای که امروز در بطن صحبت بود با انچه ذکر کردند یکسان نبود.اما عملکرد یکسان شد.

پایان.واسه امشب کافیه.

+++++++++

احتمالا  اگر مزوسفر رو با غارنشین مقایسه کنین به تناقض توی حرف هام میخورین.ولی مدلی که خواهان بازخورد گرفتن از کردوم هستم و مدلی که بازخورد میکنن متفاوته.برای همین وقتی یک نفر به چیزهای کوچیکی دقت میکنه، برام جالبه و خوشم میاد.و یک کسی وقتی دقت نمیکنه به ی سری حرف ها و عبور میکنه و دقیقا جای جایز عبور میکنه، اینش خوبه.

خلاصه چون نمیشه همه رابطه رو ریخت کف وبلاگ نمیشه درست بیان کرد.

فک کنم 1 سوم کل اهنگای ویگن رو گوش دادم تو همین یک ساعت.کشتمش خلاصه.چسبید والا.

ودکا در میدان سرخ مسکو

/ بازدید : ۲۱

هوا سرد باشد یا گرم، فرقی نمیکرد.شب ساعت ۱۲ یا ۲ صبح، اسمان پرستاره یا ظلمات.فرقی نمیکرد. چیزی را داشتم که باید حفظش میکردم‌. چیزی را داشتم که مدت ها رنج به من خورانده بود.

در اوج باور بودم به خود و به همه.در شب تاریک، در قوس جلو امده نمای بالکن.من کسی را داشتم که با او حرف بزنم.ساعتها، و او گوش بدهد.از خواب بیدار شود و بگوید: به من چه ربطی دارد؟

وقتی جوان تر بودم، اواز میخواندم.و در تله احساس شرم نمی افتادم.اهنگ دو پنجره چیز حق و خوبی بود. و در خواندنش افراط میکردم اما به روی من اورده نمیشد.قشنگ میخواندم.اذعان کرده بود و داغ سینه مرا بیشتر نفت میریخت.خانوم روی صحنه میشدم، بین نور چراغ ها و سکوت حضار و صدای ویالن ها. ب اتمام که میرسید،  چشمانم را باز میکردم و تنها چراغ روشن تیر برق کوچه به من لبخند میزد و کسی پشت تلفن گریه اش گرفته بود.

+++++++

مسکو در دوران جنگ ناپلئون بین اشراف زادگان خار شمرده میشد.و شهر شب، شهر شب های روشن پترزبورگ بود.هرکه بود در پترزبورگ بود.هر جوهری که سرنوشتی را مینوشت، هر استعدادی که دیده میشد، هر زنی که عاشق میشد.در پترزبورگ به سر میبرد.

خوابم نمیبره. باید بخوابم.اهنگ شب تاریک از فیلم دو سرباز، من رو یاد سالهای قبل انداخت.

اسم تاپیک از اپیزود دوم رادیو دیو رسیده.

سرخپوست

/ بازدید : ۱۸

یک شب، از ناکجا اباد خونمون تا خیابون امیری پیاده رفته بودیم.تابستون بود و هوا گرم.همه جا شلوغ، باد گرم میخورد به صورتت.نفستو میگرفت.سرخ میشدی و میخندیدی و میرفتی.میفتادی دنبال سایه کمرنگت روی زمین که جلوتر از خودت حرکت میکرد، میدیدی 5 تا سایه داری که دارن میدوئن و از چراغا فرار میکنن.

میپیچیدم سمت پارک معلم، بوی چمن از حوالی کافه بامداد می اومد. مرد و زن ریخته بودن توی پارک،دختر پسرا رو صندلی.بچه ها روی تاب و سرسره. حوالی 11 رسیدیم سینما مهر.

رفتیم نشستیم ردیف جلو. خلوت بود.انگار کرایه کرده بودی برای خودت.برای وقتی که پاهاتو بندازی روی صندلی و کسی نگه پاهاش چرا انقدر بازه. حواسم بود کف کفشم خاکی نکنه.لبشو تکیه دادم دوتا صندلی اونور تر.نصف ردیفو اشغال کردم.

نوید محمد زاده بود و 

سرسختی و سکوت بود و جذبه. عشق و هوس در زندان که راه بیانش فقط صدای ویگن بود با اهنگ فریاد انتظار. نوید بود و ویگن و چوبه دار و اون خانم زیبا. بازی میکردن و میرقصیدن.رنگ و اهنگ میپاشید رو پرده سینما. اصرار و التماس میریخت روی زمین و زندانیا از روشون رد میشدن و فرار میکردن.

فیلم انگار اخرین صحنه همه بود.انگار دنیا قرار بود بعد از فرار احمد و قبل از ترفیع فرمانده و موقع عشوه گری خانم زیبا، تموم بشه.

به اخر نرسید.ساعت  12 برگشتیم خونه.ندیدم اخرش چی شد.

دیشب اولین پادکست زندگیم رو گوش دادم.اپیزود سوم از رادیو دیو بود. از تهران میگفت. دلم خواست برم تهران.برم بلوار الیزابت.سر فلسطین.

About Me
کاش می شد مثل قدیما سر کلاس حسابان نارنگی خورد و اخر کلاس هندسه با بندری ضرب گرفت.
ادما بزرگ میشن
روزها قد میکشن
من به اسمونا میرسم
و باز هم مثل گذشته نارنگیمو میخورم!
#کسی که هرشب رفیق جاده بود.من!ریحانه.
(ویرایش قالب: محمد ابراهیم )طراح قالب : عرفـــ ـــان به دنیا امده در بلاگ بیان