شطرنج

توی فیلم ها هم وقتی میبینم یک نفر داره از مشکلاتش تعریف میکنه جلوی کسایی که نمیشناسه یا حتی جلوی کسایی که میشناسه من تعجب میکنم.چرا این ادم باید حرف های به این مهمی راجع به احساساتش یا برنامه های زندگیش رو به کسی بگه؟ چرا باید دیگران از گشذتش مطلع بشن؟ با زدن این حرف ها اگر قراره قدرت بخره خوبه، ولی در اکثر مواقع این حاصل نمیشه. به حکم خریدن تمایز برعکس ترحم برداشت میکنه. اینکه به دیگران چیزهایی رو بدی نهایتن این حس رو بهشون اعطا کردی که"اگاه" هستند. این اگاهی منجر به خودبینی و تکبر میشه در اکثر مواقع. در باقی مواقع هم منجر به دلسوزی ترحم. چون نسبت انسان هایی که تصمیم میگیرن بهت کمک کنن کمتر از اونایی هستن که تصمیم میگیرن تورو یک عنصر "زمین زدنی" ببینن. البته، هر سه دسته ی "خودبین و دلسوز و گوینده" از این گفتگو سود میبرند. 

نشون دادن ضعف و احساست به دیگران جایگاه واقعی تورو پائین نمیاره.بلکه به دیگران احساس قدرت میده.چیزهایی از تورو داخل ذهنشون ثبت میکنه.اگر تو با پدرت مشکل داری بیان کردنش باعث نمیشه مشکل تو و پدرت بدتر بشه یا بهتر بشه، صرفا دیگری از تو به عنوان انسانی با مشکلات خانوادگی و زد و خورد یاد میکنه و به نسبت جایگاه خودش کلاه قضاوت و تراز بندی رو میزاره سرش.در همه این موارد استثنائاتی وجود داره. ولی شما با خریدن ترحم به جایگاه بهتری نمیرسی مگر در خصوص بقا و تمایز منفی.

به جای اینکه از مشکلات با نگاه منفی یاد کرد بهتره از مشکلات به عنوان اهرم قدرت استفاده کرد. وقتی میتونی بقای خودت و موفقیت خودت رو بدست بیاری و حفظ کنی پس از مشکلاتت به عنوان سد های شکستنی یاد کن تا قدرتت صد چندان به چشم بیاد.تفاوت دیدگاه= تعابیر متفاوت از یک چیز (حتی اگه متهم به کلمه بازی بشی)

من در حقیقت اومدم اینجا تا بگم چقدر میترسم.و کسی نبود که بخواهم بهش اعتماد کنم و حرفم رو بزنم. یا اینکه، کسی نبود که بدونم چنین تجربه ای رو از سر گذرونده و دلم نمیخواد با حدس و ازمایش سراغ ادم های مورد اطمینانم برم و این دغدغم رو بیان کنم تا مگر اینکه یکیشون متوجه بشه دقیقا دارم از چه ترسی حرف میزنم.

از اینکه با یه سریا همکلاسیم یک ترس بدی توی وجودمه. اونم نه1 درس.شاید 4 درس. میدونم از من بهترن. از این ناچیز بودنم و اینکه در پایان معترف به ناچیزی خودم بشم میترسم.از اینکه در مقابل خودم بشکنم.(دقیقا چیزاهایی که بالا گفتم؛ تصویری که از تناسب با دیگران برای خودم ترسیم کردم امروز دیگه کمرنگه). از حضور ،رقابت و ادامه دادنی که پیشاپیش میدونم برام شکست به ارمغان میاره میترسم. از باور به ناتوانی میترسم. اظطراب دارم و احساس میکنم بیش از پیش ارامش از وجودم رخت میبنده. تا حدودی میتونم بگم مطمئنم.

من هیچکدوم از اون درس هارو حذف نکردم. همشون رو گرفتم.هیچکدوم رو جایگزین نکردم و همشون رو گرفتم.ارزوهای گستاخانه خودم رو به گوشام اویزون کردم تا صداشونو بشنوم. ولی بازهم یک چیزی ته وجودم ساکت و خموش نشسته و به یک گوشه با چشم هایی که دودو میزنه نگاه میکنه و خشک شده. کشتن این ترس سخته.

مک مورفی
از اتاق بیرون دویدم. آن بیرون، نه حیاطی بود، نه راه پله ای از سنگ مرمر، نه ساختمان بزرگ بی سرو صدایی، نه درخت اوکالیپتوسی،
نه مجسمه ای، نه الاچیقی در باغ، نه فواره ای و نه حصاری: آن بیرون رویاهای دیگری در کمین بود.
~بیست و پنجم اگوست 1983
طراح قالب : عرفـــ ـــان دارای گرین کارت از بلاگ بیان