سفر به انتهای شب

الستار زرد تو پا،سوار نیمبوس2000،از مبدا کربلا تا مقصد نِوِرلند،به دنبال حقیقت
+ دنبال کنید :)

جولیا

/ بازدید : ۲۲

ممنون از مصطفی بابت یاداوری وجود چنین خواننده ای. احساس میکنم تا چند روز دیگه بهتر میشم و این اهنگ نوید خوب شدنه. قطعا همینطوره.

غناء : جولیا بطرس
یا قصص عم تکتب أسامینـــا
ع زمان الماضی وتمحینــــــا
جینا نحنا وغنانینـــــــــــــــا
والرقص یضوی لیالینـــــــــا

لیالینا .. لیالینا


وبقلب الحاضر خلینــــــــــــا
شو بدک بزمان الماضـــــــی
إحنا ما خلقنا لماضینـــــــــــا

لیالینا .. لیالینا

یا زمن بالقصص المنسیــــة
أو بالأحلام الوردیــــــــــــــة
لا تترکنا أسرى امبــــــــارح
ولا ننطر بکرة لیلیـــــــــــــة

لیالینا .. لیالینا

my demons

/ بازدید : ۲۸

چیزهایی ک در ادامه میگم ثمره جامعه اماری کوچیکیه که شامل خودم و خانوادم و دوستام و چندتا دانشمند میشه و از هرگونه جامعیت بخشی (به طریق خیلی محتاطانه) دوری میکنم. در ضمن، چیزی نیست که خییلی وقت باشه بهش رسیده باشم و مدام راجع بهش فکر کرده باشم.نو هست.

بعد از جریانی که با شیخ سر حرکت نمایشی پیش اومد  و حدودا 20  روز از هم بی خبر بودیم، با شهید منتظری که حرف میزدم متوجه شدم که کل این جریانا به خاطر یک سری استدلال غلط و ناصحیح بوده. انچیزی که از پیشفرض های به شدت نو و شدید اومده بوده و جریانی که توی رفتارم عمل کردم بهش کاملا کاملا منطبق بر پیشفرض ها بود و باعث میشد هرکسی جای شیخ باشه کاملا این فکر رو بکنه. و این چیزی نیست که بشه به خاطرش کسی رو مواخذه کرد ون یک خطای شناختیه کاملا(برجسته سازی) و شرایطی که میتونست استدلالش رو باطل کنه در دسترسم نبود. نتونستم قانعش کنم. لذا در دیگری از ناراحتی رو باز کردم و واردش شدم. راحت ترین کار.

خب، بعدش فهمیدم که چقدر همه چیز میتونه حساس باشه.بعد از بیرون رفتن با رضا و نانی و حرف زدن و جرئت حقیقتی که بازی کردیم، بعد از حرف زدن با سبز ابی کبود و فرستادن یک چند تا چیز، بعد از حرف زدن با شیخ و گفتن بعضی کلمات و همچنین کفشر گفتن تو پی وی مزوسفر که نمیدونم چرا انقد گاو هستم گاهی، کاملا متوجه شدم که مرز های جدیدی باید تعین کنم که حالا مطابق با موقعیت ها میتونن تنگ و گشاد بشن.متوجه شدم که انقدر دیگران رو شبیه خودم دیدم که ماهیت رابطه به چوخ رفته. چند وقته طرف مقابل رو توی روابط داخل خودم حل کردم؟ نمیدونم! نمیگم تفاوت هارو نمیبینیم و احترام نمیزارم ها، میگم خیلی کم اتفاق میفته که بخوام تمایز قائل شم انگار! 

دوتا مسئله وجود داره اینجا.اول اینکه شما باید راحت و اسوده با طرف مقابل صحبت کنین و خودتون باشین.دوم اینکه نباید هرانچه هستید رو بریزید روی دایره و باید به شدت لول بندی کنین رفتارهاتون رو به تناسب افرادی که باهاشون در رابطه هستید. که این دومی به طرف مقابل هم مرتبطه و اون شناختی که ازش پیدا کردین و مرزهای اون فرد. این یک چالش بزرگه.دیگه شما نمیتونین سر سری گوشی بگیرین دستتون و رو هوا جواب بدین. فکر و فکر و فکر. شاید بگین دارم سختش میکنم، نه.انقدر که من راحت گرفتم خیلی چیزارو شما تو خوابتونم نمیبینین که به کجا میبرم رابطه هارو.

وقتی دقت میکنم توی روابط دوستام متوجه میشم این 2 تا چیز مهمی که پارارگراف قبل گفتم کاملا توشون نیست.مثلا یک دوستی دارم که شرط مورد دوم که برمیگرده به طرف مقابل رو رعایت نمیکنه و من مدت ها درگیر این بودم که ای بابا این چرا اینجوری میکنه!؟

اونموقع اینجوری برای خودم نچیده بودم همه چیز رو.برای همین سو گیری های منفی زیادی میگرم که خیلی مزخرف بودن.

پس تا اینجا شد مرز، رابطه شناسی،خود شناسی و دیگر شناسی.

مسئله بعدی که توی پاراگراف اول و دوم بهش اشاره کردم، مسئله استدلال ها و مغلطه هاست که عمیقا تو پوستم نفوذ کرده.خارمادرمغلطه بازی رو با شازده کوچولو تجربه کردم برای همینم دوستیمون ب فاک رفت. دلایل دیگه ای هم داشت قطعا ولی اگه اینارو میشناختم و میفهمیدمشون میتونستم ازشون جلوگیری کنم(البته گاهی انقدر کثیف هستم که برای نابود کردن کل هیکل طرف مقابل پامو دقیقا میزارم تو این مغلطه ها و به طرف فرصت نمیدم حرف بزنه.مثلا شازده کوچولو کاملا اون ادمی بود که : اگه من یک کپی ناقص از استدلالش رو با  هوچی گری ترکیب میکردم و بزرگش میکردم و میدادم به خوردش متوجه نمیشد و اگرم میشد زبون دفاع نداشت برای همینم: من داشتم بحث رو میبردم دوپامین ترشح شده بود و طرف مقابل کم کم داشت میرفت توی غارش تا من غنیمتی رو که ازش گرفته بودم رو جرواجر کنم.غنیمتی به اندازه غرور و شخصیت و توانایی حرف زدنش. و جالبه خیلی جاها این کارارو میکردم ولی کاملا به صورت ناخوادگاه. واسه همین میگم تو گوشتم رفته قشنگ.) این اتفاقا پیش نمیومد.

وقتی از این مغلطه ها اگاهی پیدا میکنین میفهمین انسان به طور مداوم در حال پیدا کردن الگو هاست.الگو پیدا کردن از طبیعت.از فرمول ها.از رفتار دیگران. اصلا بدون الگو انگار نمیتونه زندگی کنه.نمیتونه پیش بینی کنه و نمیتونه نفس بکشه.احساس نا امنی میکنه. برای همین اولین الگوی رفتاری رو میپیچه دور طرف مقابلش.

و حتما هم نیاز نیست این الگو ها بنیادی باشن.اصلا نیازی نیست. اصلا نیاز نیست که از استدلال های صحیحی اومده باشن.اصلا نیاز نیست شرایط محیطی و موقعیتی توشون ذکر شده باشه.هیچ. ینی انسان در این حد میتونه تقلیل بده همه چیز رو و غلط و قلوت الگو بسازه، اما میتونه بسازه.تونستن.تونستن.

حالا یک سری از این الگو ها سو گیرانست.مثلا رفتارهای طرف مقابل رو به صورت بنیادی به کل شخصیتش میچسبونیم و شرایط محیطی رو لحاظ نمیکنیم لذا چیزی که حاصل میشه یک سری الگو های متوالی و سریع نتیجه گیری شده از کل وجودیت طرف مقابله.همینجا باز درگیر یک خطای دیگه میشیم و اگر یک در هزار اون طرف مقابل اون رفتاری رو که ما مطابق اون الگو بندی کردیم رو انجام داد، میگیم دیدی گفتم؟ این همونجوریه.یعنی توی رفتار طرف دقیقا دنبال چیزهایی میگردیم که باورهای مارو تایید کنن و اینجا دچار خطای سوم میشیم: رفتارهای یک در هزار این ادم توی ذهنمون پر رنگ تر از باقی رفتارهاشه، لذا در حین صحبت باهاش، در حین فکر کردن، در حین پیشبینی کردن رفتار طرف مقابل، اون چیزی که تو ذهنمون "برجسته" شده رو میاریم جلوی رومون و میریم جلو.

مثل یک سلسله.

مثلا یکی از چیزایی که خیلی باهاش درگیر بودم یک مدت علت و معلولی بودن اتفاقات بود که تفکیک کردنش از دلایل همبسته سخته.مثلا افزایش ساعت درس خوندن باعث میشه  انسان نمره خوبی بگیره. درحالی که اینا لزوما علت و معلول نیستن.شما نمیتونین چون طرف مقابل نتونسته نمره خوبی بگیره علت : چون درس نخونده زیاد رو نتیجه گیری کنین. این یکی از عوامل همبستش میتونه باشه و نه لزوما علت اصلی. هزارو یک دلیل دیگه ممکنه وجود داشته باشه.متوجه هستین؟

یک چیزی که باید اینجا ادم حواسش باشه بهش برداشت های ترجیح گرایانست. من ترجیح میدم اینجوری فکر کنم تا شانیت خودم زیر سوال نره. تا حرمت خودم جلوی روی خودم شکسته نشه.تا اون چیزی که نباید تو باورهام عوض بشه عوض نشه.

یک نمونش رو بزارید احتمال سازی کنیم: دوستم جواب پیام هامو نداده.

دسته یک عوامل متوجه با خود:1) از من خوشش نمیاد2) حوصلمو نداره3)باهام قهره، کاری کردم که از دستم ناراحت شده.4)جواب این سوال خاص رو نمیخواد بده و ...

دسته دو عوامل متوجه به دیگری:1)حوصله نداره2)جائیه کار داره نمیتونه جواب بده3)مرده4)اتفاقی براش افتاده5)میخواد رو سوالم فکر کنه بعد جواب بده و ....

10 تا احتمال تقریبا چیدم. مثلا دو حالت از برخوردهای ذهنی من با این مسئله اینه: اگه ترجیح گرایانه باشم و نمیخام خودم زیر سوال برم قطعا دسته دوم رو بر میدارم. اگه دنبال تایید و پیدا کردن جایگاه خودم پیشش باشم قطعا دسته اول رو برمیدارم. لزومی هم نداره که این 9 تا صحیح نباشن یا باشن. جای جالب اینجاست که اینجا  اون چرخه ی مرز، رابطه شناسی،خود شناسی و دیگر شناسی به کمکمون میاد فقط. (: 

 وقتی ادم اینارو بدونه چقدر براش سخته نتیجه گیری کردن و پیدا کردن جایگاه خودش تو زندگی دیگران.خیلی سخت شد کار.اه. تصمیم گیری هم سخت شد.

****

قسمتی از متن زیبای ترانه مورد علاقم از بند استارست رو داشته باشیم:

 i cannot stop this sickness taking over
It takes control and drags me into nowhere
I need your help, I can't fight this forever
I know you're watching
I can feel you out there
Take me high and I'll sing
Oh you make everything okay (okay, okay, kay, okay, okay)
We are one and the same
Oh you take all of the pain away (away, away, way, away, away)
Save me if I become
My demons

 

انگیزه

/ بازدید : ۳۹

امروز یکی اومد گفت انگیزه دارین بچه ها؟

هرکی یه چی گفت.یکی گفت اره من یه تتلو داخل خودم دارم.یکی گفت اره دارم.

بعد فکر کردم.انگیزه.

خب یک سری  چیزهارو مشخص کردم براشونم برنامه ریختم.بلند مدت کوتاه مدت.و دارم براشون ی کاری میکنم بلاخره. بعد خب ممکنه اون اهداف گم بشن.یا کمرنگ بشن.اما مسیر رو حفظ کردم.از بر کردم.میدونم چه کاری رو باید هر لحظه انجام بدم.چرا؟چون یک جورایی وقف کردم خودم رو.وقف چی؟آنچه انتخاب کرده ام از پیش.

برای یک لحظه خودشناسی از ذهنم خطور کرد. خودشناسی سخته.مقابله با ان ویژگی هایی که ریدن بهت و دوست نداری داشته باشیشون و اگه تعدیلشون کنی ارومشون کنی و سهم کمتری از خودت رو بدی دستشون تا بخورن، میتونی باهاشون کنار بیای. بعد گفتم وقتی یه چنین چیز بزرگی مثل این هست، مگه میشه ادم بیکار بمونه؟

مگر اینکه تلنگرش نخورده باشه وگرنه کلی چیز هست برای انجام دادن.

دیدگاهم عوض شده. نمیدونم صدقه سر فیزیکه یا ویالن. اما اینجوری شده که معیار های خوب بودن و بد بودن (حضورم تو یک جایی) عوض شده.یک چیزی داشتیم تو کتاب دینی همیشه هم سوال امتحانی بود.میگفت انسانی که مومن است خوبی و بدی و حال خوب و حال بد براش معنی دیگه ای داره.برد و باخت معنی دیگره ای داره.مثلا بردن ینی موفق شدن در راهی که به معبود میرسه.و بد بودنم عکس این.

الانم این شکلی شده. معیار خوب بودن یک چیز: مفید بودن.

فرض کنم میرم سر کلاس  سوال میپرسم تحقیر میشم سوالم اشتباهه دیدگاهم غلطه نفهمیدم اصلا هرچی، زیاد روم تاثیر نمیزاره.اما اگه جواب بگیرم و از اون جوابه یه چی یاد بگیرم تمومه.نتیجه نهایی: عجب کلاس خوبی بود.

سر کلاس فرمانده پوستمو کند.بد پیش رفت افتضاح بود واقعا کل هفته تمرین کرده بودم اما خورده ریزارو بلد نبودم.ترسیده بودم استرس داشتم و از اینکه ازم توقع میرفت سریع همه چی رو تو هوا بگیرم متنفر بودم جون بد تر مضطربم میکرد.تحقیر هم شدم حتی و صحبت کردنم راجع به اینکه نمیفهمه چی میگم به طریق بدی تموم شد. قرار بود اهنگ یاد بگیرم ولی نشد و کلاس نیم ساعته 10 15 دیقه ای تموم شد.

وقتی اومدم خونه هی میگفتم الان باید شدیدا ناراحت باشی.باید احوالت بگیره.ولی هی اون ارشه کشی ای که یادم داده بود میومد تو ذهنم میگفتم بابا کلاس بد نبود. خوب بود.فقط یکم تحقیر شدی.مجبور شدی بهش بگی:فک کن من خنگم.

 به جز این کلاس خیلی خوب  بود.

خب دیگه.اینم ی چیز خوب دیگه...

در ضمن.امشب که با نانی زدیم بیرون خوب بود. فقط بعدش که اومدم خونه با فیلم موجودات عجیب که یک اسپین اف از هری پاتره مثه سگ عر زدم.اصلا بدون اینکه بخوام گریم گرفت و ریخت اشکام. 

فردا طرح جدید گلدوزیم رو هری پاتری انتخاب میکنم و شروع میکنم دوختنش. میزنمش رو سینم.قشنگ سمت قلبم.

ریواچ

/ بازدید : ۲۹

میدونی چیه

امشب که ویدوهای مکتب خونه رو دیدم و بندو بساطو جمع کردم همزمان بسطا پیام داد که باهم حرف بزنیم.

و الانم داره پیام میده، توی تلگرامم و دارم قسمت دوم فصل 1 ریک اند مورتی رو ریواچ دانلود میکنم.

بسطا داره میگه: یادته قبلنا چقد میگفتم معماری هیچی جز معماری نمیخوام؟

+اره یادمه.

- الان که دارم میخونم میگم انگار یه چیز عادیه.واقعا باید میومدم اینجا؟ تو خودم گم شدم.

داریم میحرفیم، از این وقفه ها استفاده میکنم و اینجا مینویسم.

چقدر امشب مرتبط شد، چون میخواستم برگردم به کلاس یازدهم.برگردم به 17 سالگی.زمانی که اولین بار ماهی برام ریک اند مورتی رو ریخت روی فلش تا ببینم.

امشب که راجع به جومالی با نانی حرف میزدم متوجه حقاق خیلی تلخی شدم.که متعجم نکرد اما مهر تاییدش نا امیدم کرد.

دقیقا یادمه زمانی که همه قسمتای فصل 1 ریک اند مورتی رو توی یک شب داشتم نگا میکردم ، شب خیلی خوبی بود.جومالی و مقدم متاخر و پسرشون خونمون بودن.شام دست کردن و من نگا میکردم.همه چی فرق داشت.خیلی فرق داشت و جهان اینشکلی نبود.ادم هاشم اینشکلی نشده بودن.جومالی اصلا اینشکلی نبود.اما زنگ خطرش داشت میخورد.

امروز، مورخ 6 خرداد.همه چی 180 درجه چرخیده.و من درحالی دارم ریک اندمورتی فصل یک رو میبینم که جهان انسان های اونشب توی خونه اونروز دگرگون شده.

دو شکاف

/ بازدید : ۲۸

میخوام بگم گاهی چیزی تقصیر ما نیست و مسائل، بزرگتر از این هستند که تقصیر ما باشند.در اصل لقمه "تقصیر" تو دهن هیچ یک از ما جا نمیشه.

اینجوری استدلال میکنم که:

فرض کنید شما، پدر و مادر و خواهر و برادرتون، دوست صمیمی 1 و رفیق1 و دوست معمولی1 تون، استاد a و استادb و استادc از دروس تخصصی مهمتون داخل یک دایره نشستید روی صندلی و یک مرز بین شما و باقی دنیا هست.

خیلی عادی فرض کنید که تصمیم های شما روی هم تاثیر میزاره و شروع کنید زندگی کردن.

دارید پفکتونو میخورید که یک مسئله ای میفته وسطتون و باید حلش کنین.در مقابله با این مسئله شما هر کدوم دو انتخاب دارین. یعنی در مجموع، 22 انتخاب. 

میخوایم دو حالت رو برسی کنیم.

حالت اول اینه که همه از انتخابشون به نفع انتخاب یک نفر دست بکشن.هر انتخاب فقط یک بار مجازه که انتخاب بشه. در این صورت، به ازای هر یک بارrun شدن سیستم، ما 22 حالت میتونیم مشاهده کنیم.

حالت دوم که واقعی تره اینه که انتخاب ها با همدیگه انتراکشن داشته باشن.انتخاب شما روی انتخاب دیگری تاثیر بزاره.این یعنی اینکه:

در مسئله1،  دو نفر هستیم.من و برادرم.من دو انتخاب دارم  حالا من انتخاب میکنم مسئله 1 رو با راه حل 1 حل کنم، این باعث میشه که دو انتخاب بسازه، و یکی از اونارو انجام بده. من یک رو انجام میدم اون 1 یا دو رو انجام میده.من دو رو انجام میدم اون دو احتمال جدید 3 و 4 رو پیش روش داره که میتونه انجام بده.

بعد از اینکه اون یکی از گزینه هارو برمیداره، و انجام میده، نوبت منه که 2 انتخاب بردارم، حالا اون انتخاب 1 اش رو انجام داده و من انتخاب 3 و 4 ام رو میخام انجام بدم....

چرخه پیچیده و ثقیل ادامه پیدا میکنه.

این تعمیم ب دو نفر بود.به 9 نفر دیگه داخل چرخه این کار رو بسط بدین.

وحشتناکه.

و این دایره راتباطات روزانه ماست.اگه ما دچار خشم و نفرت و افسردگی میشیم.اگه فرار میکنیم یامی ایستیم یا گریه میکنیم یا فراموش میکنیم یا میبخشیم یا محبت میکنیم یا درس میخونیم یا ترک تحصیل میکنیم، از این دایره میاد.

من منکر انتخاب نیستم.حق انتخاب رو به انسان دادم. حتی در ابتدا هم باز انتخاب داره.هر انتخابی. اما تنها نیست.و دیگران قطعا موثرند.

حالا شما فرض کن عمل یک انسانو میخای طرفا به شرایط ربط بدی.یا میخوای سرفا به خودش ربط بدی.نمیشه اقا.نمیشه. 

انقدر این جریان عظیمه که نمیتونی ازش فرار کنی.چه در حد یک اب خوردن ساده باشهِ چه پیام توی تلگرامِ چه انتخاب رشته.هرچقدر مسئله بزرگتر میشه دایره افرادی که توی اون مرز با اهداف و تضمیماتتون در عامل اند بزرگتر و بزرگتر میشه.

عدم قطعیت یعنی همین.

دو انتخاب به انسان بده تا بهت نشون بده چقدر خارق العاده میتونه باشه.

دو شکاف به الکترون بده تا برات فانتزی های غیر واقعی وصف کنه.

برای توتورو (تکمیل می شود، موقت)

/ بازدید : ۱۹

همیشه انیمه مورد علاقم بود. هیچوقت با دیدنش خسته نشدم.

یک چیز محوی یادمه.نمیدونم با شازده کوچولو دیدمش ،ولی خوابش برد و منو پیچوند یا برنامه ای براش نریختیم ببینیم...

یادم نمیاد. ولی خیلی برام مهم بوده همیشه این انیمه.

چیزخاصیم نداره ها.فقط به مقدار کافی "شگفتی" داره.

نمیدونم احساسم درسته یا نه.ولی امروز یک توتورو پیدا کردم.نه کاملا شبیه، ولی حسش و مزش مثه رابطه می و توتورو بود.

خیلی خیلی خیلی حس خوبی داشت.

البته احتمالا برای اون، انیمه توتورو ی چیز مسخره و فوق العاده لوسه.

برای همین هیچوقت بهش نمیگم.البته هنوزم مطمن نیستم بتونه توتورو باشه.ولی خب یه جوری رفتار میکنه که  با خیال راحت میتونم می باشم.

نمیدونم واقعا.الانم اسمش توتورو نیست.ی چیز دیگست.ولی یک روز اگر مطمن شدم، حتما عوضش میکنم.ینی دوس دارم سریع تر بفهمم تا اسمشو عوض کنم.

فقط خاستم بنویسمش.

فقط خاستم بنویسمش.من از می بودن خیلی خوشم میاد.و خیلی دوست دارم موقعیتش باشه تا بتونم ابرازش کنم.

مثلا اونروز واقعا داشتم جر میخوردم، دلم میخاست با امیرعلی برم زیر ماشینا دنبال گربه بگردم و بدویم و بازی کنیم ولی نمیشد.

محسن(تکمیل میشود_موقت)

/ بازدید : ۲۹

محسن قاسمی نژاد.مردی که با  خودش به صلح رسیده.به هر دلیلی.

محسن البته به ارزوش رسید.معلم کامپیوتر شد.

ولی محسن دلش میخاست دکتر بشه.اگر موقعیت احمد رو داشت هیچوقت ردش نمیکرد.

محسن ولی ایمان داره.به اینکه صلح درونی بهتر از اشوب کماله.

محسن.محسن قاسمی نژاد.

تکمیل میشود.

احمد(موقت_تکمیل می شود)

/ بازدید : ۱۱

احمد تو وقتی از رتبه100 کنکور و پزشکی دانشگاه تهران دست کشیدی اومدی فیزیک خوندی.

چی فهمیدی؟

چی شد که اینکارو کردی؟ چی فهمیدی؟

ایمان.ایمان.ایمان رو چقدر زیاد داشتی احمد.

تکمیل میشود.

ریاضی فیزیک

/ بازدید : ۲۶

استاد ریاضی فیزیکمون خوب نیست.

ولی این سری واقعا خوب نیست و ادا و اصول نیست.

هنوز نمیدونم ریاضی و فیزیک خودخوان اند یا به استاد نیاز دارن حتما، اما اینو میدونم که چیزهای اصلی ای که بیان میکنند "هم سنگ" ان. یعنی ارزش واقعی هم سنگه.کسی چیز بیشتری از دیگری میتونه بگه؟ میتونه منطق هارو بهم بزنه ؟نه.

میتونه پیوند بزنه و ارتباط بده و مثل یه پارچه ساتن طلایی یکدست به کل اینها نگاه کنه اما چیز بیشتری نه.

 علوم انسانی جنگ به بار میاره و مفاهیم جدید خلق میکنه و روحیه ادم های متفاوت رو انگولک میده اما ریاضی و فیزیک تاحالا کسی رو نابود نکردن چون یک زبان واحد دارن.وقتی به سیر ریاضیات نگاه میکنی، حداقل تاجایی که توی دانشگاه دیدم، انگار تمام این ریاضیات کار یک انسان واحد بوده.

ولی این راجع به علوم انسانی صادق نیست.اندیشه های متفاوت، دین های متفاوت، منطق های متفاوت، مسیر های متفاوت و جواب های متفاوت.

اما توی هرچی که ریاضی میاد دیگه کسی نمیتونه روش حرف بزنه.کسی نمیتونه جغرافیارو تحریف کنه.یا اب و هوا شناسی رو به سلیقه خودش تغیر بده. البته شاید اینجا گفته بشه که چون این دوتا مسالی که زدم چیزهای مجسم هستن. ولی مثلا هنر یا روانسناسی چیزهای ثابت و از پیش تعین شده و مشخصی نیستند واسه همین مدام در حال تحول اند و ادم های متفاوت میتونن فیلم های متفاوتی ازشون در بیارن.

قبوله تسلیم میشم.اینجا درسته تسلیم شدم ولی به این نتیجه رسیدم که هرچقدر همه چیز مشخص تر و عیان تر و تابع قوانین کلی باشه همه چی قابل پیشبینی تر،هیجان انگیز تر و جالب تر میشه. و این اصلا حوصله سر بر نیست.

مثلا تو ده بار بیا ثابت کن که بردار چجور موجودیه. یا ده بار ثابت کن که اثر دوشکافی یانگ چیه.

اصلا همین قوانین بهت اجازه پیشرفت میدن.اجازه میدن دست درازی کنی توی طبیعت.تا وقتی دستت قطع شه و بفهمی به قوانین بیشتری نیاز داری.

چه بخوای نخوای این دار روت پیاده میشه خلاصه.

ریاضی فیزیک کلاس حمید مشفق مکتبخونه انگیزه نوشتن این هارو داد.

افطار در خیابان 46

/ بازدید : ۲۶

مسئله تنهایی مهم ترین مسئله زندگی بعد از خودکشی هست به نظرم.حداقل تا این اوایل 20 سالگی. اینها متمم های زندگی هستند انگار. نمیتونم بگم تو مجموعشون چه چیزی جا میشه ولی اونچه نیست که توی زندگیه.شاید ایده کلی مجموعه متمایل به زندگی باشه و انگیزه تک تک زیر مجموعه ها که این مجموعه هارو بوجود اورده، از زندگی نشات گرفته باشه.

نکته اصلی همون ارتباط بین اینهاست.ریشه ای که اون وسط هر دو رو انگولک میکنه.

من بارها توی زندگی به کلیشه ها رسیدم.و بارها کلیشه رو لمس کردم.همون شعرهای دم دستی همون محتواهای تکرار شونده با شکل یکسان.

 وقتی اون کلیشه های شنیداری و دیداری روزمره لباس "شدن" رو میپوشن شمارو میخکوب میکنن.چون توقعش رو ندارین.

بعضی مواقع وقتی این موضوعات که تکراری شدن و کلیشه شدن و همه راجبشون حرف میزنن رو نگاه میکنم، میگم پسر خیلی زیادن.خیلی خیلی زیاد. و این یعنی درد های مختلف و تجربه های مختلف کلیشه ای، ممکنه یه روز به شدن برسن و تجربشون کنم. و خیلی ترسناکه حجم چیزهایی که انسان ها در این چندین هزار سال تجربه کردن. حجمشون.

تنهایی ولی چیز سختیه.یکی از سخت ترین چیزهاست.

اصلا شما یک لحظه به جمع 10 11 نفری نگاه میکنی.هرکدوم در حال حرف زدن باهم هستن. یک چیز مشترکی دارند برای صحبت کردن.یک ری اکشن های مناسبی میدن به حرف های هم که گفتگوهارو ادامه میده.

این چیه که این افراد دارند و میتونن وقت کمی رو باهم سپری کنن؟

من نمیدونم این چیه که اونا میتونن بگیرنش و باهاش ادامه بدن ولی برای تو نهایتن در چند جمله خلاصه بشه.

یک چیزی به ذهنم رسید الان اتفاقی. سامانه های پیچیده چرخشی. با حداقل یک عضو ثابت یا موضوعیت ثابت. گروه ها سه تا سه تا هستند و بعد از یک مکالمه کوتاه تموم میشه و میچرخه روی بعدی ها، حالا یا یک فرد منتقلش میکنه به دو عضو دیگه میچسبه یدونه ملکول پیچیده درست میکنهِ یا نه محوریت موضوعی تاب میخوره و میره روی 3 نفر دیگه.

نمیدونم اصلا چنین چیزی تو سامانه پیچیده هست یا نه .خخخ .

ولی جالب به نظر میاد.

خلاصه برای اولین بار تو زندگیم خیلی دقت کردم به اینکه من یک هم صحبت میخوام! و اصلا قراره مکالمه با کسی که احتمالا علایق مشترک و میل گفتگوی مشترک داشته باشیم چجوری پیش میره؟ یه جوری که مکالمه ها راجع به همه چی باشه.چون معمولا  اگر تک موضوعی یا نهایتن دو س تا موضوع باشه، معمولا پیش میاد.

هیجان زدم برای اون روز.تو هفت ملیارد ادم باید پیدا شه فک کنم.

خیلی هیجان انگیزه فکر کنم. 

همه اینا بعد از افطار توی خونه خیابون 46 اتفاق افتاد. نانی و موری و کولی هم بودن.

About Me
کاش می شد مثل قدیما سر کلاس حسابان نارنگی خورد و اخر کلاس هندسه با بندری ضرب گرفت.
ادما بزرگ میشن
روزها قد میکشن
من به اسمونا میرسم
و باز هم مثل گذشته نارنگیمو میخورم!
#کسی که هرشب رفیق جاده بود.من!ریحانه.
(ویرایش قالب: محمد ابراهیم )طراح قالب : عرفـــ ـــان به دنیا امده در بلاگ بیان