ماه سپتامبر 🏁کوچه شماره#2

کوچه شماره#2

در مسیری که هر یک دنبال خانه بودیم و حامله افکار بی غمگسار،راهی ماسوله شدیم تا مگر از راه پله هایش به اسمان برسیم. در میان جمعیت آنقدر فشرده بودم که اراده میکردم صدای تپش قلب چهارطرف خودم را میشنیدم. همه میدانستند کجایند و نمیدانستند کجایند. انگار وقتی همگی غریبه بودیم مهربان تر به یکدیگر بخورد میکردیم و روی زمین می افتادیم.

به خود که آمدم جهان را ول، بی وضو امام زاده را زیارت میکردم.هرچند ظریحی ندیدم برای دخیل بستن. از پنجره سرم را کردم بیرون تا ببینم کجای این هوا را اشغالیده ام.زنی که چادر گل گلی حریری بر سر داشت گفت بالای آن کوه ها مزار شهداست.به نیت انها که پیش از ما رفتند و منتظر ما هستند، زیارت عاشورای نصفه ایی را خواندم.کسی پائین داشت موعظه میکرد.از در، در امدم و از گوشه قبر ها رد شدم.کفش هایم را همانجا رها کردم تا اگر کسی خواست بپوشد.به یاد زندگی شریکی که سه روز در اعتکاف داشتیم و بی دمپایی نصف حیاط را طی میکردیم تا نفر قبلی از جنگ دستشویی ها مرده و زنده یا جانباز خارج شود و دمپایی را بدهد تا ما رویم و فدا شویم.

چادر پوشیدم و نشستم در محضر. پرسیدم حقیقت چیست و جواب گرفتم بمان تا بگویم. ماندیم و نگفت. بی خبر از عشق وقتی شنید مدتیست ترک نمازم قیافه اش در هم رفت و گفت نمازت را بخوان. برای لحظه ایی وسوسه شدم بخندم و انجا را بزارم روی سرم. نفهمید که از سر خودخواهی و سرکشی و ترک مذهب نیست که از قافله دور ماندم. و لنگم را هوا ندادم و پا روی پا نگذاشته ام و بساط معصیتم پهن نیست.و زجری که ما میکشیم از این احوال،هیچکس نمیکشد. نمره اش را داد و مال من را گرفت.و گوشزد کرد حاج خانم هم تحصیلات حوزوی دارند. بنده هم سر اسطاعتی تکاندم و زحمت را کم کردم.

کاش تماس بگیرم و محض مزاحمت هر شب یک مصرع داریوش برایش بخوانم:
شب اشیانه شب زده/چکاوک شکسته پر/رسیده ام به ناکجا/مرا به خانه ام ببر/کسی به یاد عشق نیست/کسی به فکر ما شدن/از ان تبار خود شکن/ تو مانده ایی و بغض من.
مرا به خانه ام ببر
به نقل از شخصیت های تاریخی کوچه هفت پیچ:آری او از دست ما مردم روزگار طی شش هفت سال بیش از دو هزار فرسنگ راه را سرگردان و در بدر این سوی وان سو گشت تا ثباتی به دست اورد...اما حقیقت انست که از همه این جاها که گفتیم،هیچ جا وطن او نیست:
دل رمیده ما شکوه در وطن دارد/عقیق ما دل پرخونی از یمن دارد.

حرف دل: مدتیست در تلگرام چنلی ایجائیده ام برای حرف هایی که نمیتوانم به کسی بگویم.اما! بدجور دلم میخواد داغ دل خودم رو خالی کنم! به همین دلیل : یکی رو میبینی بعد از مدت ها، نه که خودش رو ببنی،مثلا اکانت تلگرام یا حساب کاربریش توی فلان سایت.بعد فکر میکنی!_قاعدتا همه موقعیت های اینچنینی به جمله"فکر میکنی..."ختم میشه :دی_وقتی فکر میکنی،به تمم مدت هایی که یک طرفه صحبت میکردین به نتایجی میرسی که از قبل میدونستیشون(توی چنل گفتم به نتایج عجیبی میرسی،ولی الان که فکر میکنم میبینم نه!چندانم عجیب نیست)مثلا درمورد ا.ز به این نتیجه که هرچقدر سعی کنی با وقار و متانت با این مسئله که از تو خوشش نمیاد کنار بیای،با جسارت و گستاخی بیشتر میتنگه تو احوالت.(تنگیدن یعنی رقصیدن ولی لفظ مودبانه ایی نیست لفظ حرصانه ایی هست:دی) و همیشه باب بی توجهی و به استخون قوزک پای چپ گرفتن پشت دره وتهدیدت میکنه.هرچقدر میخوای دوست باشی و انسان بای و ادمیزاد گونه رفتار کنی،باز هم تهش انگشت مبارک اشارشونو میکنن تا خرتناق تو حلقت.(نه الزامن انگشت اشاره حالا.شاید یه انگشت دیگه)ادما اینطورن؟متاسفانه یک سریا که قصد ارتباط بر قرار کردن باهاشون داریم اینطورن.برا شما پیش نیاد ایشالا!چون وسوسه میشین برین با اجر بزنین هیکل طرف و شیشه خوشونو بیارین پائین.هرچند،نه میدونم خونشون کجان،و نه میدونم هیکلش چقدریه.

معرفی:داستان همه شما زامبی ها از رابرت هانسون هانلاین رو بخونین!حتمن بخونین ها!

۲۲
بی هویت
۲۲ شهریور ۱۲:۲۳

منظورم از قانون مثلا میشه بگی چارچوبی برای زندگی خودم بود، مثلا برنامه ریزی و ... حالا زیادن. و منظور بعدیم از قانونمندی کلا پیروی ازش بود حتی مثلا توی سبک نوشته ها و خب نوشته های شما قانون خاصی نداره:دی برای همین چارچوبی برای نقدش توی ذهنم شکل نمیگیره. پیچیده شد! 

من که تا حالا چنل پرایوت نداشتم و نمیدونم اساس کارش چجوری هست ولی یوزر نیمی و آی دی یونیکی داره که به کسی داده باشید؟ یا گاهی اوقات بعضی از پست هاشو به دوستاتون نشون دادید؟ اینجوری دوستاتون پست رو دست به دست کنن 10 تا سین رو میخوره دیگه. 

من که داریوش بلد نیستم بخونم، دوست آنچنانی هم ندارم زنگ بزنم براش آهنگ بخونم ولی اگر شما دارید مطمئنم که دوستتونم خوشحال میشه. 

 

پاسخ :

اها که اینطور.متوجه شدم!
والا کسی که بهش داده باشم رو اره.یه نفر بود که قول و قسم گرفتم به کسی نده وب نده خدا هم به کسی نداده بود :دی چنل خودش که حتی منم ندارمش، هیچکس ندارش،بیشتر از چنل من پستاش سین میخوره:دی بیچاره خودش زخم خوردس:دی
امیدوارم که یه دوستی پیدا کنین ک بش زنگ بزنین اصلا شهرام شبپره بخونین ((:
خیلی ممنون.
بی هویت
۲۱ شهریور ۱۵:۵۳

از ساده شروعش کردین الان دیگه رسیدین به پیچیده:)) متن جالب بود، و خب الان ایرادی به ذهنم نمیرسه بگیرم چون از قانون خاصی پیروی نمیکنه و خب نکته جالبش همینه برام. من زیاد از قانون پیروی میکنم، البته قوانینی که میگم رو خودم ساختم برای خودم، و مغزم توی تجزیه و تحلیل بی‌قانونی کنده:)) 

تحمل نگاه به عثب رو دیگه ندارم چرا دروغ بگم به نوعی زجر آوره، شیرین هست ولی زجرآور، برای همین حرف هایی که نمیتونم بزنم به بقیه و یا .... قبلا مینوشتم هنوزم هستن ولی دیگه نگاهشون نمیکنم، فقط از دور براشون دست تکون میدم. دلم براشون تنگ شده ولی میدونم برم سمتشون بد میشه:)) 

ولی خب شاید اون چنل شما بهت کمک کنه سبک تری بشی. 

همه شاد میشن ازین دوست ها داشته باشن که هر شب زنگ بزنه و محض مزاحمت براشون داریوش بخونه. 

هرکسی هم مصدع اوقات شریفتون شد بهشون بگید شما را بخیر و مارا به سلامت:) 

شرمنده بابت طولانی شدن. 

روز خوش 

پاسخ :

سلام بی هویت عزیز!
میدونین نوسانیه.سینوسی هی لحن نوشته هام تغیر میکنه.الان ایون سومیه رو که گذاشتم، فکر نمیکنم به پیچیدگی قبلیا باشه.بر فرض اینکه قبلی ها پیچیده بودن ((:
قانون؟چه جور قانونی؟
اره میفهمم.ادم یه جاهایی هست که اصلا نمیتونه گذشته رو هضم کنه.ثقیل میشه روی دلش.نمیشه.کاملا میفهمم.حتی من بعضی مواقع،یه شرم اوری خاصی تو وجود خودم احساس میکنم.نه اینکه کارم چرا لان طور بوده،واسه اینکه فکر میکنم که اقا بقیه این رو چجوری دیدن؟بعدش فکر میکنم میگم خب بقیه هم تو این مدت رشد کردن اون موقع ها هم مثه من بودن!یا در تناسبب با من.ولی باز هم باعث نمیشه اون سیخونک عذاب اور رو احساس نکنم.وجودم هیچ توضیحی رو نمیپذیره(: که خب.من برای مقابله کردن مصنوعی باهاش به گذشته گاهی اوقات،میخندم...
اره واقعا کمک میکنه.ولی نمیدونم چرا با اینکه پرایوته همه پیامام سه چهار تا یا بعضی مواقع 10 تا سین میخورن :-| پلیس فتا همه جا هست :دی
عه؟چقدر خوب که ادم از این مصاحبت ها داشته باشه پس.ز بزنن و ز بزنیم داریوش بخونیم(:
واقعا باید یه جاهایی همین حرفو زد.مارا به خیر و شما را به سلامت.درست میگین.
نه بابا خاهش میکنم(:
شبتون بخیر
** گُلشید **
۲۱ شهریور ۱۰:۲۸

آره میان ستاره ای خیلی قشنگ بود

 

پس میخوای فیزیک بخونی؟:)

 

منم برداشتم همونهایی بود که اذیتش میکردن یا مثلا لفظ حرو زاده رو به کار میبرن چون اخرش یحا گفت من میدونم از کجا اومدم اما همه ی شما زامبی ها چی

پاسخ :

بدون شک انتخاب رشتم فیزیک بوده ((:
واقعا.من میدونم از کجا اومدم ولی شما زامبیا چطور.تازه جالبش اینجاست که خودش بچه خودش بوده شوهر خودش بوده رفیق خودش بوده زن خودش بوده ((((((((((((((((:
لعنتی.
محیا ..
۱۹ شهریور ۱۷:۰۰

عزیزمی😍😘

من یکی مغزم می هنگه میگم آمپر سوزونده😅

احتمالا ایشونم همینجوریه😳

من خیلی سعی میکنم کسی رو نرنجونم بارها شده حق بامن بوده عذرخواهی کردم که ناراحتی ودلخوریواینا تموم بشه ونمونه...

ولی خیلیا دلخورم کردن...

جدیداً یاد گرفتم خیلی اهمیت ندمو بگذرم....

 

پس یه فیوز برام بخر اماده که سوخت بذارم جاش😂

پاسخ :

اها ^_^
منم خیلی سعی میکنم.ولی بعضی مواقع هست که تو اصلا نمیفهمی طرف از این بخورد بدش اومده!
امادست:دی برو بخون و بیا تا تعویضی بزنم:دی
محیا ..
۱۹ شهریور ۰۶:۲۶

سلام عزیزم

جالب بود:)

بگم گیج میشم با نوشته هات دروغ نگفتم:))

مغزم آمپرمیسوزونه:)

ولی جالبه که مغزو به تجزیه تحلیل مجبور میکنه:)

 

چقد بد که یکی دلخورت کرده:((

 

داستان کوتاهو هنوز نخوندم...

ولی ممنون بابت پیشنهادت حتما میخونمش:)

امیدوارم مغزم کلاً نسوزه😅😂

 

پاسخ :

سلام محیا!
خیلی ممنونم که خوندی جیگرطلا!
والا! یکی دیگه از بچه های وبلاگ هم هست میگه امپر میچسبونه.من خودم دقیقا نمیدونم با کجاشه ؟ :دی
اره خیلی بده.اخه میونی دو سویس.احتمالا ماعم زیاد دلخور میکنیم.هرچند ناخواستس و شاید هیچوقت نفهمم کی و چطور.ولی ممکنه.
داستان کوتاهو بخونی باید فیوزتو عوض کنیم(:
چارلی ‌‌‌
۱۸ شهریور ۰۴:۳۸

برای «حرف دل» :

خیلی بیخود کردن که میس‌ریحانه رو‌‌ رنجوندن. فکر‌ کردن می‌تونن بروبچ‌ فیزیک‌ رو اذیت کنن و در برن؟ ما فیزیک می‌خونیم،‌ طبیعت توی چنگال ماست‌ :)

 

+ می‌تونین‌ ارتفاع هدر رو تغییر بدین‌ها! :)

پاسخ :

(((((((: چاکرم "چارلی عزیز"
واقعنم!بزار سینوس هیکلشو بگیرم با تکانه به شدت بالای یک بلوک! فکش را پائین می اورم^_^
اتفاقا داشتم بش فک میکردم!دس کاری میخواد که من انبساط استخوان هایم اجازه نمیده برم سر بختش و درستش کنم(:
ممنونم که خوندی چارلی(: نورانی کردی اصلا! (: با متر بر مجذور ثانیه به شدت بالا(:
** گُلشید **
۱۷ شهریور ۱۴:۵۲

اررررههههه خیلی نیاز به تجزیه و تحلیل داشت

منم از وسطاش به اونور همش هی مرور میکردم تو ذهن خودم و تجزیه میکردم که قاطی نکنم:))))

کلا فیلما و داستانایی که سفر تو زمانه همینجوریه

فیلم intrestellar رو هم میدیدم همینجور بودم

ولی این  داستانه شدت گیج کنندگیش یکم بالاتر بود

فقط من تو درک مفهوم زامبی ها دچار مشکل شدم؟؟ تو چی برداشت کردی؟؟

پاسخ :

اره واقعا نیاز داشت تمرکز کاملللللتو بزاری
بین ستاره ایی؟من عاشقش بودممم.اونجا بود که تصمیم گرفتم ینی تصمیمی قطعی شد،که نجوم رو دوس دارم.و فیزیک اون چیزیه که من براش ساخته شدم(:
خب... من اون کسایی رو که مادر مجرد رو اذیت میکردن رو زامبی دیدم.یه جور حرف حرصانه بود.دیدی مثل اعصابت خرابه میگی:پدرسگ عاشغال!
این زامبی رو هم اینطوری دیدمش(:
تو چی برداشت کردی؟
** گُلشید **
۱۷ شهریور ۱۴:۴۵

ریحان جووون داستان رو خوندم

خیلیییی جالب و عجیب بود و نیاز به تجزیه و تحلیل داشت

خوشم اومد از نحوه ی تخیل و نوع متنش

پاسخ :

وااااای دیدی؟
خیلیییی عجیبو جالبه!
گلشید فک کنم دوبار خوندمش تا قشنگ فهمیدم چی شده.
خیلی تخیل قوی پیوسته ایی داره.
جناب منزوی
۱۷ شهریور ۰۱:۰۱

بی خود و بی جهت یاد فیلم " یک تکه نان " افتادم :)

یه جاهایی خودم بودم

پاسخ :

(((((:
عه؟؟چقد خوب حالا یا بد نمیدونم ولی خوشال شدم(:
ازت ممنونم که خوندی
نـــای دل
۱۷ شهریور ۰۰:۱۳

حرف دل نوشتم و خود رو خالی کردن در دوره ی که مونصی نیست کار بسیار زیبایس..

پاسخ :

دقیقا.در دوره ایی که اهل دلی یست،خوب کاریه.
ممنونم که میخونین(:
نارین .
۱۶ شهریور ۲۳:۵۰

عاشق ترکیب رنگی عکس شدم :)

اقوووو گفتم اون وبمو بستم یکی دیگه زدم ؟:؛) 

اونو قطع دنبال کرده و اینو دنبال کن :) 

پاسخ :

منم!خواستم بزارمش هدر وبلاگم که چون هدر جان عزیز ادازه بند انگشته.خیلی بد شد ((:
اره اره گفتی.بازم تبریک.بازم چشم.
دچارِ فیش‌نگار
۱۶ شهریور ۱۸:۱۹

حالا من هیچی :) بنده خدا میرزا مغزش نیم سوز شد تا فهمید منو میگی

پاسخ :

راس میگی؟(((((((((= اصلا این حجم از نامفهوم و خلسوی بودن بی سابقس به ولله! بت افتخار میکنم که فهمیدی^_^
بم افتخار کن!
دچارِ فیش‌نگار
۱۶ شهریور ۱۸:۰۳

توقع برخورد داشتی لابد>؟ :)

راستی دلفین خوار هم عمته :|

پاسخ :

نمیدونم :دی
چارتا عمه دارم :دی  توصیف به این خوبی.خیلی بی قریحه ادبی تشریف داری! :دی
** گُلشید **
۱۶ شهریور ۱۷:۵۳

عزیزم:)

در ایراد متنت بگم که یه گیج شدن خاصی به ادم میده نوشته هات که خیلی جالب و خاصه:) ایراد قشنگیه:)

داستان رو هم متنشو ذخیره کردم خوندم نظرمو میگم حتما

پاسخ :

ها ((((((((: خرکیف شدم.یکی از دوستام میگفت استاد فیزیک نامفهوم و خلسوی :دی بس که مغزشونو سوراخ کرده بودم:دی
بازم ممنون ک خوندی عزیزم.
عه.پس منتظرم(:
آنه ...
۱۶ شهریور ۱۶:۳۴

سلام عزیز

ریحانه ، ویژگی های کتاب همه ی شما زامبی ها رو می شه در چند خط برای من توضیح بدی ببینم چطوریه؟آخه می خوام بخرمش. :)

پاسخ :

سلام عزیز من
کتاب نیست،داستان کوتاهه.کلا این رابرت داستان کوتاه مینویسه و تاجایی که میدونم دو سه تا کتابم با نویسنده های گردن کلفت فانتزیه زمان خودش داده.
روی کلمه همه شما زامبی ها توی پی نوشت کیلیک کن،اونجا لینک داستانو قرار دادم عزیزم.بخون و اگه خوندی حتمن نظرتو بگو (:
** گُلشید **
۱۶ شهریور ۱۲:۴۰

منم مثل بقیه طرز نوشتنت و قلمتو تحسین میکنم و خیلی خوشم میاد:)

پاسخ :

عی وای ((((: ممنون!به خدا همینطوری داشتم میومدم بالا هی ذوق میکردم:دی یکم ایراد بگیرین یکم فوش بدین خووو (((:
مرسی ک خوندی گلشید (:
دچارِ فیش‌نگار
۱۶ شهریور ۱۱:۴۸

منم همین که فاطمه میم گفته

پاسخ :

به ولله اگه خونده باشی:دی خوندی؟
هلن پراسپرو
۱۶ شهریور ۱۱:۴۲

منتظر بعدی هستیم :)

به سلامتی هانس اندرسن

پاسخ :

فدایت!
به سلامتی(:
سولویگ .
۱۶ شهریور ۱۱:۱۱

یه مدل جالبی می نویسی. =)

پاسخ :

جدن؟(: خیلی خوبه این تعریف رو میشنوم.ولی دوس دارم بدونم دقیقا از چه نظر جالبه؟نگارش اینجوری که کلمات قدیمی و جدید کنار همن؟هرچقدر بهتر بگین چرا جالبه،من میتونم سبک خودمو بهتر پیدا کنم (:
حمید آبان
۱۶ شهریور ۰۸:۵۳

این سپتامبر دایریز (خاطرات سپتامبر) هم عجیب داره جذاب میشه ها، اینم بخاطر قلم خاص و منحصربه فرد شماست که جای دیگه اینچنین نمیخوانیم :)

درود و زنده باد :)

پاسخ :

خب خوبه (((((((= سپتامبر دایریز رو خوب اومدین :دی کیفور شدم:دی
همییشه دلم میخواست یه چیز ثابت داشته باشم.یه خصوصیت ثابت.یه اعتقاد ثابت.یه اکت ثابت.یه ری اکشن.که شناخته بشم باهاش.و هیچوقت فکر نمیکردم که نویسندگی امضای من بشه(: خیلی ممنونم ازت که خوندی.
فاطمه م_
۱۶ شهریور ۰۸:۲۶

لحن نوشتن‌تو دوس دارم! :)

پاسخ :

مرسی فاطمه عزیزم که خوندی ^_^ بوس پس کلت!
مک مورفی
از اتاق بیرون دویدم. آن بیرون، نه حیاطی بود، نه راه پله ای از سنگ مرمر، نه ساختمان بزرگ بی سرو صدایی، نه درخت اوکالیپتوسی،
نه مجسمه ای، نه الاچیقی در باغ، نه فواره ای و نه حصاری: آن بیرون رویاهای دیگری در کمین بود.
~بیست و پنجم اگوست 1983
طراح قالب : عرفـــ ـــان دارای گرین کارت از بلاگ بیان