ماه سپتامبر 🏁 کوچه شماره#3

این چیزی که میخوانید مخلوطی از حرف های پشت تلفنی من و دوستم هست.و مثل قبلی ها سفر نامه نیست.بیشتر یه جور سفرنامه روزهای گذشته و نگذشته بچگی هست.
گلدان نبودیم که با افتاب خشکمان بزند یا با اب شاد شویم. بلا نسبت انسان بودیم،هرچند هر دو گلی.هرچند کلید اسرار طور، ساخته دست. و هرچند هردو شکسته. ولی ما انسان بودیم.

پشت حیاط مدرسه نشسته بودیم و من جمعیتی را دور خود گرد کرده بودم و سخن میراندم. کسی در جمع بود که با سالها دوستی، نمیتوانست پل بزند و نخ صحبت را از کلافش دراورد. سکوت سیکینیفی بود که به روی هم میگرفتیم تا خدای نکرده با زبانمان دیگری را مراعت نکنیم. روزی را که بتوانم با او راه بیایم نارسیدنی بود! ناممکن و دور و ابدا و به هیچ وجهه.

سنگ هایی را که مردم قلبم به کعبه مغزم میزدند را پرت میکردم روی ادم های شنونده ام. که نر ها مثل لواشکند.ادمیزاد کی توانسته است با خوردن یک غذا زندگی کند، یا اصلا زندگی کند اما به چلو کباب هم فکر نکند؟ تازه چلو کباب، با نان سنگک و نوشابه؟ مگر داریم. دعوایی بود بین منطق سر خم کرده دربرابر طغیان افکار 15 سالگی.

جایی که مصمم بودم وصله ایی در این دنیا ندارم و در بی تخته ی زمانم، به قول گوگوش در یکی از فیلم هایش، غریب اشنایی چراغمان را روشن کرد. سالها گذشت و شبی امد به اسم نه سپتامبر. عجیب این ماه خارجیِ بلاد کفری همان شهریوری بود که 31امِ 96اش ترانز برق ترکیده و چراغ که هیچ،مارا نیز خشک کرده بود. نه سپتامبرِ مصادف شده با نه عاشورا. امیخته با کوپن دوستی های "دارم میرم دسته" ایی.

تکرار مکررات تماس با سوهان روح،ان دوست ناممکن،که حال مونس جان شده بود. که فلانی! امسال محرمِ حرامِ گناه جار زده بودیم و روسیاه، محرمِ معصیت های نصفه و نیمه و بی سرانجام شد! و کمانمان که کشیده شد و عشق را هدف گرفت، گفت همگی مان مست بودیم. که مردگان ان سال بهترین زندگان بودند. آری. که چقدر زیادند دور ما کسانی که عاشق اند و زندگی دارند. زندگیشان مالامال از خوشبختی است اما گچ نشده است روی سوراخ سمبه های گذشته. و چقدر زیادند دل هایی که چشمشان میل کشیده شده است و کورِ حسرتِ بر دل نشسته شده اند. و تا قیامت یادمان خواهد ماند ادم هارا. هرچند پلکی به روی همِ حقیقیمان نزده باشیم و ندیده باشیم و نشاید که ببینیم. خدا راهم ندیده دست به یقه شدیم،ادمیزاد که سهل اندر سهل است.
پایان این نوشتارم و نمیدانم که ایا انسان بودیم؟ درست است متوقعیم که گلدان نیستیم، اما گلدان یک سرو گردن از ما بالا تر است انگار.لااقل اگر سوسن و سنبل و پروانه گرد گل ندارد،کاکتوس دارد که مرهم خاک خشکش بشود.
عجیب است که اسفند 95 فکرش را هم نمیکردم شهریور 98 یک سری حرف هارا بگویم،فکرش را نمیکردم 18 امین روز ماهی برسد که اینگونه به مثابه پرچم ایران،بگذاردمان روی چوب خشک! هرچند مشرقی هستم و خاور میانه ایی و ایرانی و خوزستانی،ولی باز هم فکرش را نمیکردم.

کوچه هفت پیچ: زندگی انقدر پیچیده شده که باید با تلوزین هم صیغه محرمیت جاری کنیم.

نظر خواهی: تصمیم گرفتم یه قسمت ایجاد کنم توی وبلاگ و پادکست بخونم و بزارم.نظرتون چیه؟گوش میدین؟در حد 15/20 دیقه؟ داستانای کوتاهی که میشناسین رو معرفی کنین حتمن(:

معرفی: وبلاگ خیال پرداز نادان را نگاهی بندازید.فراخوانی برای وبلاگی ها داده است.تا دور هم جمع شویم.

عکس: از کامیک کنستانتین است.همدیگر را اینگونه دوست داشته باشیم که:مثلا من ماگم را خیلی وست دارم.دوستم به من هدیه تولد داده.خانم 1 عاشق کلاهش است که مادرش برایش بافته.اقای2 پیراهن شماره هفت کریس رونالدویش را دوست دارد.اگر همدیگر را به اندازه حبی که به اشیامان داشتیم دوست می داشتیم،چقدر دنیا گل و بلبل میشد.

راستی : اگر کسی بلد است با اف ال استودیو کار کند حتمن دستش را بگیرد بالا!

۱۲
• عالیس •
۲۹ شهریور ۱۴:۲۵

سلام و سلام

توی اتاق گفتگو داریم رای‌گیری می‌کنیم. خوشحال میشیم که بیای.

 

http://aleme-n.blog.ir/post/1208

حسن مجیدیان
۲۳ شهریور ۱۰:۴۲

سلام.متن باحالی بود...

پاسخ :

سلام!
ممنونم(:
بی هویت
۲۲ شهریور ۱۳:۲۵

نمیدونم چی بگم مثل اینکه شهریور 96 زیاد روی ذهنتون سنگینی میکنه، امیدوارم باهاش به نتیجه ای برسید:) 

کار خوبی میکنید پادکست درست کنید همه خوشحال میشن. 

 

پاسخ :

کلا دوره خوبی نبود.کنار اومدن باهاش بهترین نتیجه بود که اومدم تقریبا (:
مرسی که خوندین
امیدوارم خوب بشه(:
نـــای دل
۲۲ شهریور ۰۲:۱۱

نوشته ی خوبیه چون از کلمات زیبا مثل مردم قلبم به کعبه و.... استفاده میکنید..

این کلمات متن رو قشنگ میکنن..

اما طولانی مینویسید کمی کوتاه و مفید و موجز..

پاسخ :

چشاتون قشنگ کلماتو میبینه!خیلی ممنونم که خوندین.
سعی میکنم کوتاه بنویسم.سخت میشه واقعا.ولی سعی میکنم (:
بازم ممنون که خوندین!
Blue Moon
۲۱ شهریور ۱۲:۲۳

چرا لواشک؟؟!؟! 

پرچم ایران روی چوب خشک؟ :dddd

محض رضای خدا یه نفر به من بگه که تنها کسی نیستم که هیچی نفهمید-_-

حقیقتش رو بگم من آدم پادکست گوش دادن نیستم، خوندن رو ترجیح میدم. ولی اگه صدای تو باشه قول میدم چند دقیقه ای ش رو گوش بدم ':)

پاسخ :

نمیدونم.چون لواشک دوس داشتم.و دارم.و خواهم داشت! ^_^
((((((((: ترکیب یهویی ایی بود!
چرا نفهمیدیییییییییییییییی!! عی بابا ((((:
ممنونم ازت عزیزم.متن چیزی که میخونم رو حتمن قرار میدم که اگه خواستی اونو بخونی(:
سولویگ .
۲۱ شهریور ۱۱:۵۸

من که اگر بتانم حتما گوش خواهم داد.

(با تقلیدی مختصر از لحن شما، که فکر کنم موفق هم نبود کلا، اما بالاخره. :/) 

پاسخ :

(((((((((: ممنونم سولویگ عزیز!
عالی بود!
لنی ..
۲۰ شهریور ۲۲:۵۷

دچار کژ درکی شدم! خودتون میخواید پادکست بسازید و بزارید توی وبلاگ یا  درمورد پادکست هایی که گوش دادید میخواید بنویسید؟
+ البته هر دو به نظرم ایده های خوبین. موافقم.

پاسخ :

لنی عزیز!ممنونم که خوندی!
نه، من پادکست خوب تاحالا گوش ندادم که حوصلمو سر نبره.ولی داستان صوتی، چرا.یکی دوتا گوش دادم که به دلم نشستن.
میخوام پادکست بسازم و در وبلاگ قرار دهم ^_^
سجاد آشنا
۲۰ شهریور ۱۳:۳۳

پادکست خوبه

ولی کوتاه باشه بهتره، نهایت 5 دقیقه

پاسخ :

5 دیقه!؟ تو این پنج دیقه قراره چی بشنوی از داستان؟!D:
آرام :)
۲۰ شهریور ۱۳:۱۳

منم گوش میدم بذار ببینم چیا گوش میدی 😂😎

پاسخ :

((((((((; دمت گرم ارام.ممنون.
** گُلشید **
۲۰ شهریور ۱۱:۳۵

دو بار متنتو خوندم استاد فیزیک خلسوی:)))

نر ها لواشکند:)))))))

 

نظر خواهی: من کلا موقع خوندن تمرکزم بیشتر از گوش دادنه، اگه داستانایی که بذاری خلسوی نباشه میتونم گوش بدم:)) 

ولی در کل سعی میکنم گوش بدم

پاسخ :

((((((((((((((((((((((:
تنها کسی بودی که تا الان به متن اشاره کرده بود!20 امتیاز برای گلشید!
من حتمن سعی میکنم متن داستانو قرار بدم تو قسمت پادکست.یا لااقل لینک بدم که بتونی بخونیش.و قطعا خلسویییی :دی نخواهد بود.ساده شیوا! ^_^
 ممنونم ازت گلشید.
__PARNIAN __
۲۰ شهریور ۱۰:۳۸

نظرخواهی : بله حتما بساز من شنونده اش خواهم بود :))

 

پاسخ :

خیلی ممنونم ابی عزیزم.

esy schwarz
۲۰ شهریور ۰۹:۵۹

آره حتما:)

خیلی ایده ی خوبیه^__^

من حتما گوش میدم

پاسخ :

خیلی ممنونم که همراهی میکنی!^_^
مک مورفی
از اتاق بیرون دویدم. آن بیرون، نه حیاطی بود، نه راه پله ای از سنگ مرمر، نه ساختمان بزرگ بی سرو صدایی، نه درخت اوکالیپتوسی،
نه مجسمه ای، نه الاچیقی در باغ، نه فواره ای و نه حصاری: آن بیرون رویاهای دیگری در کمین بود.
~بیست و پنجم اگوست 1983
طراح قالب : عرفـــ ـــان دارای گرین کارت از بلاگ بیان