نازلی،ازیتا،مرضیه،زهرا،مائده

شیخ زنگ زد. خونه ی خواهر احمد بودن، برای ناهار. با احمد حرف زدم. میلر محبوب مجهول الهویه ی عزیز من. گفت ریحانه تا لحظه اخر باهم بودیم. دستت رو کشیدم و بلندت کردم، و دوتامونو باهم زدن زمین. خندیدیم.

شیخ خبر ازادی داد. شاد شدم. توی بالکنم و به دود خیره شدم. عجیب و سفیده. 

مک مورفی
از اتاق بیرون دویدم. آن بیرون، نه حیاطی بود، نه راه پله ای از سنگ مرمر، نه ساختمان بزرگ بی سرو صدایی، نه درخت اوکالیپتوسی،
نه مجسمه ای، نه الاچیقی در باغ، نه فواره ای و نه حصاری: آن بیرون رویاهای دیگری در کمین بود.
~بیست و پنجم اگوست 1983
طراح قالب : عرفـــ ـــان دارای گرین کارت از بلاگ بیان