شنبه ۲۷ بهمن ۰۳
زیر پتو بودم و به شوفاژ چسبیده. نشسته بودی، برهنه جفت من. هردو خسته بودیم.سیگاری گیراندم. تو برای من شعر لیلی و مجنون نظامی رو میخوندی. از بدنیا اومدن قیس تا مکتب رفتن. تا لیلی رو دیدن و دل سپردن. رفتن به سر کوه مجنون و معشوق در دامنه کوه و شعر خوندن. وقفه میدادی و توضیح میدادی. من توضیحات رو میدونستم ولی گوش میدادم و بین کلامت نمیپریدم که میدونم و میدونم. چون اصلا شعر مهم نبود. صدای تو مهم بود. وقتی تموم شد، خابیدیم. خوابم نمیبرد. پتو رو روی تو درست میکردم که سردت نشه. صبح زود باید بیدار میشدم. اروم لباس پوشیدم و نشستم پیش سرت که غرق خواب بود. بیدار شدی یک چیزی گفتی.دوباره خوابیدی. من به صورت تو نگاه میکردم.تو، نقش اول زندگی خودت بودی و ما در کنار تو.تو سازنده زندگی خودت بودی و ما در کنار تو. رنج تو مال تو بود و ما در کنار تو. شادی تو مال تو بود و ما در کنار تو. تو مال من بودی در اون لحظه که نگاهت کنم. تنهایی تو مال تو بود و ما، در کنار تو.