در کافه نشسته بودم و رادیو دیو پخش میشد. قسمتی از خوانش کتاب روی قطعه ای از موسیقی که حالا هیچکدامشان را یادم نیست، جاری بود. همانجا فهمیدم که باید این را بخوانم. باید میفهمیدم که پرتغال، کجاست.
در کتابفروشی بازار رشت وقتی برای پارتنر یکی از شاگرد های کلاسم در دانشگاه، کتابی را هدیه میخریدم تا به خواسته پسر، به دست دختری که تا به حال ندیده بودمش برسانم، این کتاب را پرس کردم و برایم اوردند. تو ان را برایم خریدی و من در تلاشی کودکانه سعی کردم پنهان کنم که نفهمیده ام تا خودت بگویی برای توست و ان وقت خوشحال شوم.
وقتی از بندر انزلی برگشته بودیم، به محضی که توانستم روی تخت دراز بکشم که سکوت اتاق مرا در خودش غرق کند، کتاب را شروع کردم. در لحظه اول فهمیدم که مرد، به طرز غیر قابل باوری شبیه تو است. عجیب بود. ادامه دادم. شخصیت های دیگری امدند، و هرکدام از انها، کشف هایی بودند که شخص شبیه تو در کتاب، نقش اصلی، به ان ها نائل میشد. ادامه دادم و از قسمتی ب بعد فهمیدم تصویری از خودم را دارم داخل شخصیت ها و توصیف های فضایی میبینم. یک پارگراف من بودم، یک پاراگراف تو بودی. ادامه پیدا کرد و دیدم یک پارگراف دوست دیگرم است و یک پاراگراف اشنای دیگرم و یک پارگراف پدرم و یک پاراگراف پدرت و یک پاراگراف همکلاسی ام و همه و همه را داشتم اینجا، لای این ورق ها میدیدم.
تصمیم گرفتم که کتاب را بین افرادی که به نظرم میرسد ممکن است به اندازه 5 خط هم که شده، تصویری از خودشان را ببینند پخش کنم. اولینش هم خودت خواهی بود.
-این کتاب قسمتی از تو را به همراه دارد.
ریحانه، دیماه ۴۰۴.