گیتی. اسم او گیتی بود، یا حداقل چیزی که میدانستم در بچگی ام به گوشم خورده و با ان او را خطاب میکردند.بهمن دو سال پیش که مادرم را بعد از ۲۰ سال دیدم، تا به امروز، بیشتر به یاد گیتی می افتم. گه گاهی که صحبتش پیش می اید میگویند که این گودی و کبودی زیر چشم هایم به او رفته است. به مادربزرگ مادری ام. همین باعث میشود که با او احساس نزدیکی کنم. با گیتی.
نمیدانم چطور بگویم، اما در خاطرات مبهمی که از او دارم، شمایلی از خودم را میبینم. به یادش می افتم، به یاد تن برجسته و چهارشانه ای که داشته و ان کت و شلوار مشکی رنگش با موهایی که رنگ خرماییش از مال من روشن تر است. در لحظه های بی ربطی یادش می افتم. کاملا از پیش تعیین نشده و بدون هیچ پل ارتباطی ای. داشتم فکر میکردم بلاخره این ارزوی دیدن بوشهر در پیش از تولدم را اجرا خواهم کرد و در انجا مادرم را مجددا خواهم دید. اما این گیتی است که بیشتر از مادرم مرا به فکر می اندازد.
خانه انها در همین شهر است. اما فرسخ ها دور به نظر می رسد. حتی یک مکان تقریبی برای ان مد نظرم نیست.صدایش جوان مانده بود، وقتی پرستو پشت تلفن به من میگفت چرا سراغی از من نگرفتی و او نهیبی داد که به بچه اینطور نگو.احصاس میکنم باید او را ببینم، پیش از اینکه فرصتش از دستم برود.
امشب به جسمم فکر کردم. به تاثیری که اسمم روی شخصیتم و باورم نسبت به خودم گذاشته و به جسمم که امتدادی از گذشتگانم است. هیچکس در خانواده نزدیکم، حتی مادرم، چشم هایش مثل من نیست. من ذره ای از سوزانندگی نگاه او را به ارث برده ام اما فرم چشم ها را نه.گودی را هم که پیشتر گفته ام.احساس میکنم وقتی کسی را میبینی که شبیه به خودت است و بقیه میتوانند این را اقرار کنند، نزدیکی ات با تنت، با زوایای ساخته شده چهره ات، بیشتر است. اما برای من این دسترسی، از شاهراه های دیدار با افراد ممنوعه زندگی ام میگذرد.که اتفاقا، هیچ ردی از ان ها باقی نمانده.
گیتی. اسم دهن پرکنی است. دوست دارم بدانم او با تیرگی زیر چشم هایش چطور سر میکند.