تجربه گر

پارادوکس های به ظاهر کمدی و در باطن تراژیک

فینیستره: اسپانیا

امشب، با پدرم به تمام خانه هایی که از زمان مهاجرتشان به آبادان در ان زندگی کرده بودند سر زدیم. در بیشترشان من خاطره ای داشتم که میتوانستم به یاد بیاورم. حجم چیزهایی که در گذشته گسترده شده بود باعث میشد در صندلی ماشین فرو بروم و نفس هایم سنگین شود؛ چیزی که فقط در کتاب ها خوانده بودم.
از یک ساعت پیش تا الان، در پرتغال و اسپانیا و سوییس میچرخیدم. بوسیله «قطار شبانه لیسبون». احساس نزدیکی و یکی بودن و فهمیدن وقایع باعث میشود بدن درد بگیرم. جوری که انگار کوه را جا به جا کرده ام و حالا در ضعیف ترین حالت جسمانی ام هستم. در بندر انزلی، طوفان شده بود و من به تماشای دریایی از اب ایستاده بودم که به ان میگفتم انتهای جهان. عزیزم، باورت نمیشود، در کتابی که به صورت اتفاقی چیزی راجع بهش شنیده بودم و به صورت اتفاقی خریده بودیمش، داشتم تمام فکر هایم را میدیدم، تمام فکر هایت را میخواندم، ارتباط دوستی ام با خاطره را مرور میکردم و حدس بزن چه اتفاقی افتاد؟ بخش قابل توجهی از کتاب دقیقا با جمله انتهای جهان به سفری میپرداخت که شخصیت اصلی در اسپانیا تجربه کرده بود و به پهنه آب خیره میشد و نویسنده مدام ترکیب انتهای جهان تکرار میکرد.
من نمیدانم این چه سرنوشت عجیبی است.
سفر به انتهای شب
مک مورفی
و یک روز صبح،
از خواب بیدار شدیم و دیدیم بادهای موسمی به صلح نشسته اند.
طراح قالب : عرفـــ ـــان دارای گرین کارت از بلاگ بیان