همان دوازده ساعت معمولی که الگوی خوابم در خانه است را یک ضرب رفتم و ساعت ۴ بعد از ظهر با صدای در از خوابی پریدم که در ان طبق قانون همیشگی شناسنامه ام را جا گذاشته بودم و نمیتوانستم به پرواز تورین - تهران برسم.
قسمتی از کتابی که میخوانم در خصوص بالکن های خانه ها در قسمت اشراف نشین لیسبون- پرتغال و قسمت فقیر نشین برن-سوییس است. توصیف زیبایی ارائه داده بود. کمی به یاد او افتادم و آن بالکن های رودخانه وسط شهر رشت و ان تک بالکن مشرف به رودخانه فصلی ناحیه شمیرانات تهران که در پس کوچه ها دیده بودیمش. مطمنا از ان خوشت می امد اگر میخواندی اش و مثل همیشه میگفتی نه ریحانه تو دلت نمیخواهد اینجا تا ابد زندگی کنی و منم میگفتم ابد برای من در خصوص تجربه میتواند در یک یا دو روز خلاصه شود بعد تو میگفتی یعنی برایت کافی بود دو شب در همین خانه بمانی و من میگفتم بله.
به تهران برمیگردم و برایت کتاب را میفرستم که توام بخوانی اش، همان کتابی که انگار تصویری از توست در کالبد یک مرد سوییسی که فرانسوی و یونانی و پرتغالی بلد است و مثل تو، متن را صرفا یک متن نمیداند.
پی نوشت: جدیدا با پیتزاها سس میخورم و در پاستا الفردو عناصر غیر قانونی که در رسپی ایتالیایی نیست را استفاده میکنم. باید بگویم که خوشمزه میشود اما خودم را سرزنش میکنم.اگر بودی به من میگفتی که بروم گم بشوم با این چارچوب های کانتی ام.