ریتا و محمود

یه اهنگی از مارسل خلیفه گذاشتم پخش شه. خودم یه جوری گریه کردم که انگار عزای برادرمه و قران رو داره عبدالباسط میخونه و نوحه رو عبدالحلیم حافظ. یه تایم های مشخصی توی زندگیم نشستم و برای درد های مشترک انسان های دنیا زانوی غم بغل گرفتم. به قول احسان عبدی پور سهمم رو از غم اینجوری ادا کردم. من که دستم نمیرسه به پسر بچه های فلسطین و زندانی های سیاسی سوریه و مادرهای یمن و قبیله های گرسنه افریقا و خونه های اتیش گرفته لس انجلس. اما میتونم گریه کنم یه ذره و ناراحت باشم. راستش رو بخوای بیشتر برای خاورمیانه گریه میکنم. بدبختی و هرزگی و شهامت و بیچارگی و تنهایی و ایستادگی و ترس خاورمیانه رو ستایش میکنم. تمام چیزهایی که از احساسات غلیظ انسانی میخوام رو داره و عین جادوعه.

یکی شدن رو با سلول ب سلول بدنم احساس میکنم. انفجار درونی رو احساس میکنم. پاشیدگی روحم میره زیر زبونم. مغزم تو غصه های ریشه دار و اصیل غرق میشه. تنم ماهیتش رو از دست میده و تنها چیزی که میمونه نفس نفسیه که میزنم.

خابم میاد.۹ صبح شنبه.خابگاه.

پایان‌نامه

در ساعت چهار و بیست دقیقه صبح روز جمعه ۲۱ دی ماه ، در پایان یک روز فوق العاده تخمی و مزخرف و پر از احساسات بد،موضوع پایانامه ام رو انتخاب کردم.
شب بخیر

شکستن لیوان شکسته

همه چیز خوب میشه عزیزم. دوباره میخندین کنار هم، همو میبینین، باهم وقت میگذرونین، اسکویید گیم رو ریواچ میکنین. همه چی خوب میشه عزیزم. باهم میرین مهمونی، باهم عرق میخورین، دونگ کافه همو میدین، تو سرما تلفنی حرف میزنین، تو گرما ویدو کال میکنین، دعوا میکنین سر ماکارونی و سالاد سسی، اشتی میکنین با یه نخ سیگار. همه چی خوب میشه عزیزم. ولی تو این لیوان رو هر سری وقتی میشکونی یادش میره لیوان بوده. شک میکنه که لیوان بوده. غصش میگیره که لیوان بوده. ناراحت میشه که لیوان بوده. بدش میاد که لیوان بوده. عذاب وجدان میگیره که لیوان بوده.چندشش میشه که لیوان بوده. بعدش میگه من که اخرش هم شیشه برنده و تیز و ب درد نخور و خطرناکیم ذاتن، هر بار که بشکنم دست میبرم. هیچکسم که لیوان شکسته رو دوس نداره، چون آخرش هم شیشه برنده و تیز و به درد نخور و خطرناکی بوده، پس بیخیال. دیگه لیوان نمیشم. شیشه میمونم. نه منتظر کوره، نه منتظر شیشه گر.
یه ذره انتظار توم مونده، اونم نمیخوام دوباره بشکنه. پس منو بزار روی تپه های خاکی دور از دسترس، که حداقل افتاب بهم میزنه یه نوری بدم، یه بازتابی بکنم، یکی فک کنه ادمیزاد اینجا پر زده. یه روزی یکی تو این چایی میخورده.

این درد را دوا کن

تبدیل به یک زندانی فراری شده ام. چندیست که حالم خوب است و همین رعشه به تنم می اندازد. خوشبختانه امشب موفق شدم دوباره به اوج خرابی احوالاتم دست پیدا کنم و از ناراحتی به مرز جنون برسم.این حداقل یک مسیر تکراری و اشنا است. تا اینکه حالت خوب باشد. وقتی مساعدم انقدر نگرانم و احساس کمبود میکنم که حتما چیزی را که ممکن است حالم را بد کند فراموش کرده ام که مغزم مثل ساعت کار میکند. اما باز هم باعث خرابی حالم نمیشود. بله چند روز است لای کتاب را باز نکرده ام و این دارد روانی ام میکند. به این زجر آگاهی کامل دارم.هرچند راه خلی برای درمانش به ذهنم نمیرسد. مسخره است که یک ادم بالغی که تا چند ماه دیگر وارد سنی میشود که تقریبا یک چهارم زندگی اش را سپری کرده و سه چهارم دیگر، میمیرد، دغدغه دیوانه کننده اش این باشد که چرا دو روز است درس نخوانده. چیز دیگری در دنیا وجود ندارد که به ان فکر کنم؟ وجود که دارد اما انگار از هیچ اهمیتی برخوردار نیست. آنقدر که من از درس نخواندن و تکلیف ننوشتن میترسم و حالم را بد میکند هیچکس را اینطور درگیر نکرده.حداقل ان دوستم که اوضاعش مثل من است به این نتیجه رسیده که گه خاصی در زندگی نیست و از این رنج میبرد.به نظرم متعالی تر است تا اینی که من دارم. حتی در رنج بردن هم ترحم برانگیز و چندش اورم.تراپیستم اگر این جمله را بخواند یحتمل سکته خواهد کرد و طبق معمول به من خواهد گفت ریحانه کار‌ ما باهم بیشتر از چیزی بود که فکر میکردم. همیشه هم وسط مشکلات من انقدر غرق میشود که میگوید ساعت را فراموش کردم.به هرحال، اوضاع حال بهم زنی دارم و انگار متخصص این هستم که توی کثافت خودم غرق شوم.

احمقانست که فکر کنی بدبختی من درس است. از نوعی کمالگرایی مضر به سطوح رسیده ام که هیچوقت در زندگی من نبود. از نوعی تغیر در روتین زندگی رنج میبرم که هر بار در سازگار کردن خودم با ان شکست میخورم. من به نوعی دیگر بازنده بودن را دوست ندارم. اما ظرفیت روحی برنده شدن را هم ندارم.حتی دلم نمیخواهد بمیرم. و حالتی مابین اینها نمیشناسم.

تا ابد با توام، دوست عزیزم

بهت گفتم حال تو خیلی بد است و میترسم از دستت بدهم.
گفتی یعنی چی؟ منظورت چیه؟ قطع ارتباط میخواهی بکنی؟
گفتم هرگز ، مگر اینکه بمیرم.
گفتی من همینطور.
و من اشک ریختم و رفتم بخوابم مثلا، اینجا برایت مینویسم.
دوست عزیزم خاطره، بیشتر از چیزی که فکرش رو میکنی دوستت دارم. و ترس از دست دادن تو، ترس دنیای بی رنگی که بعد از تو به همه جهانیان تحمیل میشود وحشتناک است.وقتی میکویی زندگی پوچ است ریحانه من درک میکنم. بله، زندگی تهش مرگ است. خیلی ها با این عنوان خوشحال میشوند که فرصتی برای زندگی دارند پس، خیلی ها هم مثل من و تو میگویم چه پوچ و بی معنی است این. برای همین وقتی پشت تلفن این را گفتی تصدیق کردم. بله زندگی تهش هیچ چیز نیست. یک برگه سفید است که حالا اگر مواد مخدر بکشی یا کارتن خواب شوی یا بخواهی با فرد اشتباهی ازدواج کنی نمیتوانم به تو بگویم نکن. میگویم بد است، خوب نیست، ب درد تو نمیخورد، اما در نهایت جلویت را نمیگیرم. زندگی خودت است و با این وجود که کارتن خواب شوی یا مواد مخدر مصرف کنی یا بروی زن یکی بشوی که بدردت نمیخورد باز هم من کنارتم و منتظرم بگویی میخواهم ترک کنم با میخواهم بروم زیر ی سرپناه یا بگویی میخواهم طلاق بگیرم تا تمام دنیا را فراهم کنم تا دستت را بگیرم و بکشم سمتی که میخواهی.
دوستت دارم.کاشکی توام مارا بیشتر دوست داشتن باشی.
مک مورفی
از اتاق بیرون دویدم. آن بیرون، نه حیاطی بود، نه راه پله ای از سنگ مرمر، نه ساختمان بزرگ بی سرو صدایی، نه درخت اوکالیپتوسی،
نه مجسمه ای، نه الاچیقی در باغ، نه فواره ای و نه حصاری: آن بیرون رویاهای دیگری در کمین بود.
~بیست و پنجم اگوست 1983
T=t[(1-v^2/c^2)^-1/2] ]^1/2
طراح قالب : عرفـــ ـــان دارای گرین کارت از بلاگ بیان