کافه کای، جردن

من زیاد حرف میزنم. البته خودم معتقدم کم حرفم و درونگرتیی من را هیچکس ندیده است. اما، من زیاد حرف میزنم. روبروی هم نشسته بودیم. سیگار کشیدن تورا مسخره کردم. پشت چشمی به من نازک کردی و من خندیدم. یکهویی از تو پرسیدم فلانی ب نظرت ما در تله ی انسان بودن گیر نیفتادیم؟ تو گفتی یعنی چه؟ گفتم همین دیگر، من و تو دیگر! بقا! ب نظرت ما در چرخه بقا نیفتادیم الان؟ گفتی چرا. و گفتی به نظرت خیلی خوب است. و گفتی میدانی، ادم وقتی در این موقعیت است، شب که میرود خانه، سرش را جور دیگری روی بالشت میگذارد و حس بهتری دارد.امید بیشتری به آینده دارد. گفتم نظرت راجع به امید مثبت است؟ تصدیق کردی. من خندیدم. تو گفتی امید خیلی چیز خوبی است و دوستش دارم.
در ان لحظه، ما باهم خیلی تفاوت داشتیم.

کاج های برفی

به تو تکیه داده بودم و به ییرون نگاه میکردم. کاج های برفی سرتاسر پارک جنگلی را گرفته بودند و از افتاب کم رمق خبری نبود. پرنده ها پرواز میکردند. موسیقی بی کلامی گذاشتی. میشناختمش. سالها پیش برای اولین بار شنیده بودمش. از تو پرسیدم به نظرت انسان برای اینکه حامل عشق باشد ضعیف نیست؟ تو به من گفتی به روبرو نگاه کنم. خانواده سه نفره ای در برف ها بودند. دست کودک چهار پنج ساله خود را گرفته و میخندیدند. گفتی نگاه کن، جواب سوالت آنجاست. نه، انسان برای حمل عشق ضعیف نیست.
گفتم نمیدانم چرا غرق در ناباوری ام. این زیبا ترین صحنه زندگیم است و من غرق در ناباوری ام. گفتی من غرق در ارامشم اما. خندیدم. از تو پرسیدم چرا بین ما این همه تفاوت است. گفتی چون من امید داشتم که این روز را تجربه کنم.و حالا، کردم. پس ارامش دارم.گفتم یعنی میگویی من چون امیدی به تجربه این روز نداشتم، ناباورم؟ گفتی نمیدانم.
و من غرق شدم. در لحظه عمیقی که تا ابد در ذهنم میماند.

چمن های نو رسیده

چمن های نو رسیده خواهند امد و تو را خواهم دید که در بوی سبز هوا راه میروی. چمن های نو رسیده خواهند امد، و من قرص های لیتیوم را در خیسی خاک نم گرفته اشان دفن خواهم کرد. چمن های نو رسیده خواهند امد و این بار از دراز کشیدن رویشان امتناع نمیکنم.
مغروق هزاران خلیج دور، به ساحل خواهم رسید. دیشب خواب دیدم جزیره ای به نام «ژیک» در نزدیکی ام است که مرا صدا میزند. کشتی ای آنجاست که از چوب گردو ساخته شده. عرشه ای صیقلی و جلا داده شده دارد. هیچ برده ای انجا نبوده.هیچ ناخدایی نیست. همه مسافرانی هستند که پی مقصد نا مشخصی میروند. اب دریاها از اشک انهاست که شور است. اشک انها از اب دریاهاست که جاریست.
دست در دست اهالی« ژیک »معمای سرزمین معلق را کشف خواهم کرد. الماس ثروتمند ترین غول انجا را خواهم دزدید. به جنوب خواهم رفت. لای شن ها جایش خواهم گذاشت.چون عجله دارم که برگردم. چون زمستان در حال تمام شدن است و چمن های نو رسیده منتظرم اند. و تو انجایی.

مرگ و دوشیزه

مرگ دقیقه ای به تو خیره میشود. چشم در چشم یک‌دیگر ایستاده اید و من دقیقه ای دور تر به نظاره نشسته ام. در کالبد سیاهش رعشه کوچکی افتاد و قدمی به عقب رفت. تو هنوز ایستاده بودی و متعجب، از اینکه چرا میخواهد جانت را، جان لطیف و مهربانت را، جان تازه از خاک دمیده ات را برباید. مرگ قدمی عقب تر رفت و بطری شیشه ای کوچکی که اب زندگانی را در ان میریخت از دستش افتاد و شکست. ارواح رومی و مصری و بابلی از ان بیرون جهیدند و در هوا پراکنده شدند. تو به سمت مرگ رفتی. دستت را روی شانه اش گذاشتی و در اغوشش کشیدی. مرگ، افتاده و حیران چشمانش را بست و گریست. من دقیقه ای دورتر به نظاره نشسته بودم و ایستادم. نه تو مانده بودی، و نه مرگ بر جهان ما دیگر حاکم بود.

۲:۵۶ دقیقه شب

تنهایی اینجا یه جور دیگه ایه میدونی. دیگه مثل اوایل که اومده بودم غصه دار نیستم. نمیگم وقف پیدا کردم. حتی نمیگم دارم زندگی میکنم اینجا. نمیدونم، یه مدل گذروندنه. نمیخوامم ازش ایراد بگیرم خیلی. اوایل که اومده بودم همش به این در و اون در میزدم که زندگی کنم. خوب زندگی کنم. چمیدونم میرفتم تاتر، میرفتم بیرون، تنهایی وقت میگذروندم. از خوابم ایراد میگرفتم. خودمو مجبور میکردم برم دانشگاه. خودمو مجبور میکردم غذا درست کنم. وقتایی که غذا ی مدت همش از بیرون میگرفتم حس بدی داشتم از خودم بدم میومد. فکر میکردم زندگی توی یه جای تازه باید پرفکت و جدید و عالی و روبه جلو باشه. حتی فکر میکردم اینجا میتونم پارتنر خوب و مناسبی پیدا کنم که به اهدافم و ارزوهامم نزدیک باشه. و تو ذهنم هی سناریو میساختم. و خب خیلی هم حس بدی میگرفتم از این موضوع.
الان خب که دراز کشیدم تو تخت و شب از نیمه گذشته میگم اره تلاش کردن خیلی خوبه و اینا. ولی برای چی سعی کنی مچ زندگی رو اول بگیری. برای چی سعی کنی زود همه چی رو حل کنی. بترسی از اینکه زمان بگذره. ب خدا من روز اولی که پامو گذاشتم بهشتی اینجوری بودم که میخوام تو همه درسا ماکس شم. بعد دیدم خیلی سخته برام. انقد اذیت شدم سر کلاس الکترودینامیک. انقد اذیت شدم سر امتحان شبیه سازی. بعد کم‌کم رفت جلو دیدم شبیه سازی رو میتونم در حد توانم تو فرجش جمعش کنم. از اونور الکترودینامیک اونقدرم که نشون میداد اذیت کننده نبود میشه جمعش کرد. یا حتی استادم خوب گفت که ترم اول برو بگرد برای خودت بین همه موضوعات و نزار ذهنت بسته ب ی چیز باشه. درسته الان موضوعی که انتخاب کردم برای پژوهش همون چیزیه که قبلا هم میخواستم ولی این وسط بقیه چیزا هم نگا کردم هرچند برام جالب نبودن. الان اخر ترمه و بلاخره یکی رو پیدا میکنی باهاش کار کنی. عجله یه جاهایی برای چی؟ یا حتی این موضوع پارتنر پیدا کردن. خب من با اینکه دخترم ولی اگر از کسی خوشم بیاد جلو میرم. حتی شده در حد یه پیام ساده‌. و این حس عذاب وجدانم در اصل از فرهنگ منفعلیه که توش بزرگ شدم و هنوزم دارم زندگی میکنم. شاید گاهی اوقات هدفت رو حتی باید بزاری پیدا کردن عشق زندگیت! و این خیلی بهتر از زندگی یکنواخت و خالی از هیجانه. هرچند با توجه به شرایط زندگیم از دوسال پیش تا الان و وضعیت بخش عاطفیش باید بگم قبول کردن درخواست ها و جلو رفتن ها برام سخته. مثه قبلا نیستم‌. ترجیحم اینه خودم از یکی خوشم بیاد.و ذهنمم درگیر این قسمتشه.
وقتی میشه حلش کرد اضطراب بیش از حد چرا؟ بگذرونیمش دیگه. بزاریم بره جلو. به معنی تسلیم نیست گاهی. ب معنی صلحه.
مک مورفی
از اتاق بیرون دویدم. آن بیرون، نه حیاطی بود، نه راه پله ای از سنگ مرمر، نه ساختمان بزرگ بی سرو صدایی، نه درخت اوکالیپتوسی،
نه مجسمه ای، نه الاچیقی در باغ، نه فواره ای و نه حصاری: آن بیرون رویاهای دیگری در کمین بود.
~بیست و پنجم اگوست 1983
T=t[(1-v^2/c^2)^-1/2] ]^1/2
طراح قالب : عرفـــ ـــان دارای گرین کارت از بلاگ بیان