شطرنج

دلم برای وبلاگ عزیزم تنگ میشه همیشه.ولی وقتی یک چیزی مینویسم داخلش و میرم، از اینکه چقدر چرت و پرت گفتم و شاید یکی دو نفر اون رو خوندن ، برگشتن بهش باعث میشه شرم کنم.یک جور دافعه که یقمو میگیره و نگاه سرد و پرسشگرش رو میندازه تو چشمام و من هی رومو میکنم اون ور.

برعکس سابق چقدر کم حرف شدم و این رو متوجهم.چارلی میگفت مثه گلوله اتشین هستی وقتی کامنت میزاری. اخرین کامنتی که برای چارلی گذاشتم یک نقطه بود که بگم اینجا بودم.احساس کردم نباید حرفی بزنم، حرفی برای گفتن ندارم، حرفی  که تا تهش رو در اورده باشم وجود نداره. وقتیم تا ته یک چیز رو در نیورده باشی و بخوای راجع بهش  حرف بزنی  نگاه سرد و پرسشگر بالای سرت هی میگه "shame". مثل خانم سپتا در فصل هفتم گیم اف ترونز بالای سر سرسی لنیستر.

البته فقط دلیلش این نبود. حرفی نداشتم که اونجا بنویسم.همین.

و این احتیاط بیشتر شده.خوداگاه نیست. وقتی انجامش میدم بعدش میفهمم که دارم اینکارو میکنم. و بعدش نمیتونم صحبتم رو ادامه بدم و ترجیح میدم با یک "ولش کن" تمومش کنم. وقتیم ازم میپرسن خب چرا نمیگی یا چرا کامل نگفتی، باز هم محطاطانه و محافظه کارانه نگاه میکنم به خودم و میگم واقعا الان باید بشون بگم که:"فکر میکنم نیازی به گفتن اون حرفا نبود چون با گفتن اون حرفا احساسات درونیم رو اشکار میکنم و این برام زیاد خوشایند نیست" حتی اینکه بخوام این توجیح رو هم بگم به نظرم اصلا درست نیست و در نهایت اون قسمت مکالمه رو تموم میکنم. بعد از یک مدت وقتی نگاه میکنی میبینی دیگه کسی نیست که جلوش بریزی بیرون. و الان برای همینه که اینجام.

مک مورفی
از اتاق بیرون دویدم. آن بیرون، نه حیاطی بود، نه راه پله ای از سنگ مرمر، نه ساختمان بزرگ بی سرو صدایی، نه درخت اوکالیپتوسی،
نه مجسمه ای، نه الاچیقی در باغ، نه فواره ای و نه حصاری: آن بیرون رویاهای دیگری در کمین بود.
~بیست و پنجم اگوست 1983
طراح قالب : عرفـــ ـــان دارای گرین کارت از بلاگ بیان