به وقت اسپین ذاتی: Je veux de l’amour, de la joie, de la bonne humeur:شب پانزدهم

شبنم گفت نه. منم خندیدم.
توفیق گفت آره، بخشیدم. منم بوسش کردم.
پدر مجرد گفت خودشه، همینجوری باش. منم گفتم همیشه.
سیب گلاب تپل گفت برات از ته دل خوشحالم. منم گفتم مرسی که هستی.
هندی گفت دوس داره ببینتم. منم گفتم بریم ببینیم.
کدو گفت اگه به فکر بودیم اینجوری نمیشد.اره.اره. منم گفتم حالا چیکار کنیم.
مرغ حنایی گفت تو قیافت ادمو اروم‌میکنه، خوشکل تر از همه مبیناست. منم گفتم اره، واقعا زن جذابیه.
الهام گفت کی تموم میشه(با اشاره به کتابا). منم گفتم هیچوقت.
زهرا گفت باید از اونی که اینکارت کرده تشکر کنم(اشاره ب موهام).منم گفتم اره، خوب ساختتم.
رضا گفت عه با ما میای... چه افتخاری (به شوخی رندانه) منم گفتم آره، دوست داشتی؟
موری گفت چه لاغر شدی، منم گفتم بشینم رو پات؟
خانمه گفت بیمه یادت نره، منم گفتم باشه.
سبز ابی کبود گفت چقدر خوبه که عشق به چندین نفر رو تجربه کردم، منم گفتم خوشحالم برات کیمیای عزیزم...
وراج گفت متولد۷۸ ام، منم گفتم پشمام.
قاسم پور گفت سر کلاس ازمایشگا باید اکسل بکشین، نه تا گذارش کار باید تحویل بدین، باید۱۲ نمره امتحان کتبی بدین. هستین؟ گفتم:+
امیری گفت میدونین جواب این چیه؟ گفتم:_
انسان مدرن گفت مثبت دادنم ب این دلیل نیست که فهمیدمش. منم گفتم دروغ گفتی.
سوفی گفت پس باید احتیاط کنه.منم گفتم تعهد یعنی تلاش بر خطا نکردن؟
صدام گفت سلام، منم گفتم سلام عامو، خوبی؟
ایمپاستر برام کتاب فرستاد، منم گفتم تنکیو^^
کولی داشت ویس میگرفت تو اتاق، منم گفتم هاااایییییااااااه
جادوگر شهر از گفت کارم تمومه، منم گفتم نه دیگه برو قلیون درست کن من میشورم.
ناصر پسر خاله گفت من بهش میگم از نظامی بودن خوشم نمیاد، میگه میخوام پلیس شم.منم گفتم باید بره خودش ببینه.
مزوسفر گفت میخوای بری؟ منم گفتم فعلا نه.یه خورده دیگه، طبق مقیاس سن کیهان.
لیلا گفت بهم توجه کن، منم گفتم طلاقم بده.
هاتف گفت ببین قرار نبود وحشی بازی در بیاریم، منم گفتم ولی منو الان کله خر کردی.بدجور.
ببعی معصوم گفت برام لواشک بیار، منم گفتم مغازه بستس.
پسره گفت صدامو میشنوی؟قابلی نداره، منم گفتم اقا شرمندم،ممنون.۳۲۵۳.
میت گفت گرم شده، عرق کردیم. منم گفتم اخ جون، کولر اسپیلت رو ۱۶.
یارو گفت نخش کمیابه.ندارم. طوسی بزنم؟ گفتم به به، چه زیبا، بزن اقا بزن.
الهه گفت اسمت چیه؟ منم گفتم ریحانه.
لئون گفت خودت چطوری؟ منم گفتم مراقب خودت باش عزیزم.
یه بیولوژیستی گفت دی ان ای ذرات بلال رپ تغیر بدیم رنگش عوض میشه، منم گفتم واو.
ریحانه گفت
Je veux de l’amour, de la joie, de la bonne humeur، منم گفتم what else?

به وقت اسپین ذاتی:کلاس مشاوره قبل ازدواج د.شیخی:شب چهاردهم

خوابم میاد و از نسبیت راضی نیستم. یک ساعت و نیم حروم شد.
فردا دو ساعت نسبیت میخونم.
میلر اصلا تو کتش نمی‌رفت اتر وجود نداره.پنج بار ازمایش کرده.  داشتم به اینکه شاید برای یک ازمایش باید ۶ ماه صبر کنی تا زمین بچرخه  فکر میکردم.خیلی سخت میشه همه چی. میلر ۲۰ سال تو کف مخالفت با اتر بود.
پی نوشت: سرتیترا نصف دیگه ماجرای روز رو تشکیل میدن.
لاو یو ساپینزا، رم، شب ب خیر

به وقت اسپین ذاتی:نوری برای جهان:شب سیزدهم

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

به وقت اسپین ذاتی: روز شلوغ: شب دوازدهم

فک کنم اگه همه چی خوب پیش بره زندگیم از این هفته شروع میکنه افتادن روی دور تند.
یکم میترسم.
پوف!
عب نداره.بریم ببینیم.
تو راه برگشتن داشتم به این فکر میکردم که سال دیگه عید، هرمز، یه لباس بلند سفید با حاشیه های طلایی سوزن کاری شده پوشیدم و اون صندل زیبای کرمی رنگی که وقتی پنجم دبستان بودم، ی بار پوشیدمش رو، به پام دارم. همونی که انگشتی بود، ولی تا بالا پیچ میخورد میومد دور ساق پا. و خب موهامم بلند شده(هرچند یکم بعید میدونم به اندازه ای که تو ذهنمه شده باشه ولی خب،«مالیات که نمیگیرن») و اینکه، یه چیزیم بستم دور سرم. لباسمم استین سه ربع عه و رو انگشتام تا بند اخر نقش حناست. هوا هم بدحور گرمه و اتیشه. هرچند لباس سفیده ولی دلم نمیخواد بدنم مشخص باشه.یه حریری از داخل میزنم تنگش. یه جفت گوشواره چوبی هم آویزون کردم.از اونا که الان نمیدونم چجوری توصیفش کنم. و، یه چیز مهم تر هم توی اینه هست(;
چقدر دلم میخواد زودتر تابستون و پاییز و زمستون تموم شه تا عید سال دیگه بیاد.
خب دیگه، شب بخیر. خدانگهدار!

به وقت اسپین ذاتی: جنگ تن به تن: شب یازدهم

وقتی از تغیر حرف میزنم از تفسیر حرف میزنم. وقتی از ترس محور بودن صحبت میکنم به خاطر شکوفایی این روحیه زنانست. و بیان توقعات، کاری است بس مشکل. همین مسئله «مراقبت» دیگه رو شاخ همه چیه.

ولی از این به بعد چیزی که میخوام روش چالش بزارم تمرکز و تفسیر نکردن، و بیان کردنه. اقا اشتباهه دیگه هرکسی اشتباه میکنه. یه سری چیزا واقعا نازک تر از اونه که بخوای ببافیشون.
القصه، وارد فصل پنجم شدیم و روز ۶۰ ام.

مک مورفی
از اتاق بیرون دویدم. آن بیرون، نه حیاطی بود، نه راه پله ای از سنگ مرمر، نه ساختمان بزرگ بی سرو صدایی، نه درخت اوکالیپتوسی،
نه مجسمه ای، نه الاچیقی در باغ، نه فواره ای و نه حصاری: آن بیرون رویاهای دیگری در کمین بود.
~بیست و پنجم اگوست 1983
طراح قالب : عرفـــ ـــان دارای گرین کارت از بلاگ بیان