به وقت اسپین ذاتی:ایزما: شب دهم

ساعت ها حرف زدیم. این چهار پنج ساعت، نگاهی به تکامل ما بود. و خوشحالیم که به این نسخه رسیدیم. خوشحال نه، بیشتر انگار یک جور ازادیه. انگار برگشتیم به وطنی که توش غریب نیستیم. انگار بلاخره میگی اوفیش، رسیدم خونه، هیچی دشویی خونه ادم‌نمیشه! راستشو بخواین از اینحا به بعد، بازنگشتن به سابق یه مسئلس و اینکه چجور رفتار کنیم هم یه مسئله. ما هیچوقت تو این ور ماجرا نبودیم از قبل. شاید ناشناختگی مارو دیپورت کنه زندان. بهتره صحیح تر بیان کنم حالمونو: یه جور ازادیه، وقتی برگشتی وطنی که توش غریب نیستی و‌میبینی خیابونا عوض شده، شهرا ی مدل دیگه شدن و این دنیای بیرون، کلی ادم داره که منتظرن بببنن حبس تادیبی چی بارت آورده.انگار میگی اوفیش رسیدم خونه ولی دشویی دیگه ایرانی نیست و فرنگیه‌.
ما وقتی باهم حرف میزنیم چیزهایی بیشتر از کلماته که رد و بدل میشه.عمیق تر از کلمات همو میفهمیم. امشب که داشت می‌گفت ترکیده و یه سری حرفارو زده و از اون ب بعد انقد ارامش داشته که دیگه بحث های همیشگی بینشون پیش نیومده، گریم گرفت. خیلی بده وقتی اسیر دست خودت باشی. وقتی یه چیزی اذیتت کنه و بارها پیش بیاد و بار دهم تو بترکی و هرچی از دهنت در میاد بگی و ببینی که قصر طلایی ای که ساختی داره از هم‌میپاشه ب دست خودت، اینو به عینه ببینی. ببینی چطور خود واقعیت نشسته یه گوشه ای و داره به خودت نگاه میکنه که مثه هیولای شکموی انیمه شهر اشباح،افتاده روی تمام مرزا و قول و قرارهای با طرف مقابلت و اونارو میبلعه. و تو میبینی که داری باز هم اتیش میزنی همه جارو.گریه کردم چون در اومدن از این گودال عمیق کار راحتی نبود و امروز ایزما هم در اومده.
خوشحالم. شب خیلی خوبی بود.

شب بخیر!‌

به وقت اسپین ذاتی: بی تجربگی دلیلی(توجیحی) بر خیانت؟:شب نهم

شب خوبی بود. داشتم از سیبزمینیم لذت میبردم که چشمم به ساعت افتاد و دیدم یازدهه. ماتم برد. قرار بود زود برگردم که بشینم سوالای کوانتومی که مونده رو حل کنم. یهو ساعت یازده شد. تنها دلبریم تو این ماجرا اینه که بگم حتی وقتی دارم غذا میخورم و حرف میزنم هم از ذهنم ببرون نمیره.
ی سوالیم پیش اومد علاوه بر سرتیتر، اونم اینه که ارمان های ما چقدر منطبق با نیاز هامونi.ارتباطشون چیه ‌
برم بخوابم که غش کردم.

به وقت اسپین ذاتی:شنل نامرئی هری پاتر: شب هشتم

یه مدت پیش که شاید تابستون بود، دلم میخواست یه دوربین فیلمبرداری بخرم و باهاش صحنه های مختلف زندگیم رو ثبت کنم. خصوصا وقتی کسی رو بعد از مدت ها میبینم، یا یه جای دنج و خوب پیدا میکنم یا مثلا از صحنه های خاص یه فیلم هیجان زده میشم یا حتی وقتی دارم مسئله حل میکنم، دلم میخواد اینها ثبت شن. چون کلا تمرکز کردن برام راحت نیست و مدام درگیر این هستم که یادم بمونه یه دیقه پیش چیکار کردم، فک کنم گذشته همیشه موضوع جالبی برام بمونه جوری که دلم بخواد تو لحظه حال، دوباره اون قسمتارو ببینم و تجربه کنم.
بعدش این فیلمارو ماه به ماه ادیت کنم و کنار هم بریزمشون. برای هر ماه هم یه سی دی بخرم. تولد به تولد بشینم ببینم بهم چی گذشت. خوبو بد.
مزوسفر گفت از وی اچ اس استفاده کنم. نمیدونم طریقه کار کردن باهاش چجوریه ولی میگردم دنبال جواب.

صحبت کردن با یه ادمی که تورو میشناسه، و خوبم میشناسه، و اعتماد کردن بهش، (درصورتی که گفته‌ هاش منطقی از اب در بیاد،) خیلی چیز فوق العاده ایه. من امروز متوجه شدم و از این بابت خوشحالم.
جدا این شیا وقتی دارم مینویسم وسط فکر کردن خابم میبره(((:
دیگه وقت خدافزیه! فعلا!

به وقت اسپین ذاتی:معجزه غر زدن:شب هفتم

انقدر خندیدم که وسطش خوابم برد. حس کردم هرچی داخلم بوده ریختم بیرون و سفید سفید سفیدم
یه تیکه پیتزا تو دهنمه، اولین بالشتی که پیدا کردم رو گذاشتم زیر سرم و یه چیزی کشیدم رو خودم و فک کنم دم در اتاقم
عالیه
خدافز

به وقت اسپین ذاتی:نسبیت نیوتونی:شب شیشم

وقتی معادلات نیوتون رو در حالت عادی هرجا ببری جواب میده، یعنی ربطی نداره تو چه چارچوبی داری کار میکنی. چارچوب حرکت داره یا نه، ساکنه، شما ایستادین یا حرکت دارین، هرچی هست مقدار یک چیز میشه و شما میگی چارچوب اهمیتی نداره، قانون داره کار میکنه.
از طرفی، وقتی نشستی تو ماشین و داری حرکت میکنی، اگر ماشین سرعتشو کم و زیاد نکنه و شما همینجوری جلو برین، توپی که باهاش دارین بازی میکنین رو اطلاعات بیشتری ازش نیست.نمیتونین از حرکت توپ بفهمین بیرون از ماشین چه چیزی در حال رخ دادنه.
مگر اینکه ببینین بیرون رو. ببینین و مقایسه کنین.
وگرنه هیچ چارچوبی هیچ جایگاهی به شما اجازه درک و دریافت اون چیزی که از خودش خارجه و نگاهی به بیرونه رو نمیده. چون از پسش برنمیاد. چون برای فهمیدن نسبت اون چیزی که توی دستتونه با جهان بیرون، باید ببینین در مواجه با جهان بیرون چجوری عمل میکنه. اون هم از نگاه جهان بیرون به شی. نه شی به جهان. اگر بخوایم کلی تر بگیم.
شب بخیر.(تکمیل می‌شود این پست)

مک مورفی
از اتاق بیرون دویدم. آن بیرون، نه حیاطی بود، نه راه پله ای از سنگ مرمر، نه ساختمان بزرگ بی سرو صدایی، نه درخت اوکالیپتوسی،
نه مجسمه ای، نه الاچیقی در باغ، نه فواره ای و نه حصاری: آن بیرون رویاهای دیگری در کمین بود.
~بیست و پنجم اگوست 1983
طراح قالب : عرفـــ ـــان دارای گرین کارت از بلاگ بیان