ان اتفاق را اینجا جا نگذاشته ام؟

یک سری چیزها توی دنیا هستند که از بقیه چیزها مهم ترن.خیلی واضحه.چیزی که فهمیدنش سخته اینه که چجوری چیزهای مهم رو از عوامل غیر مترقبه دور نگهداریم.چقدر باید برای پیشامد های مختلف استراتژی های متفاوت بریزیم.چجوری بتونیم امادگی روحی برای جا گرفتن توی هر کدوم از این احتمالات رو ذخیره کنیم توی هارد دیسک مغز.

 #چند سال پیش خیلی اتفاقی متوجه شدم توی پیش دبستانی فقط من و یکی دیگه از دخترا از انیمه خوشمون میاد.(الان شاید چیز عجیبی باشه اگه کسی ندونه انیمه چیه یا انیمه نبینه).تابع توزیع احتمال اینکه تو یه دامنه 50 نفری چند نفر علاقه ای داشته باشند به انیمه،یه منحنی بد شکل بود! دختری با لباس پلاستیکی چسبون و قد بلند و لاغر روی جلد یک سی دی کارتون.که رنگ بنفش داشت فقط میتونست توجه من و اون "هم پیش دبستانیم" رو جلب کنه تا حدی که دنبال ادم های مثل خودمون بگردیم و هم رو پیدا کنیم.وقتیم فیلم سینمایی_کارتونی چینیمو اوردم توی کلاس تا خانم معلم بزاره توی تلویزون هیچکس نگاه نمیکرد و کلاس از همیشه شلوغ تر و بی نظم تر شده بود.فکر کنم فقط خودم نگاه میکردم و چند تا دختر دیگه که تصویر گنگشون توی ذهنمه.بعد از اون همیشه باید حواسم میبود که اوقات فراغت فردی رو، وارد فعالیت های متفرقه چند نفره_ که از سر بیکاری صورت میگرفتن_نکنم.مثلا تشدید احساساتم توسط یه صحنه کارتونی مثلا(jacke and fine) باعث نشه توقعات زیادی ماجراجویانه از دوستام داشته باشم و اونارو به دردسر بندازم، موقع ورود به دنیای واقعی این تشدید احساس یه عامل غیر مترقبه محسوب میشه که ممکنه حاصله از هرچیزی باشه! هی برمیگردی عقب و فکر میکنی عصبانیت امروزت  از سر دیدن فلان فیلمه،میری عقب تر میبینی به خاطر فلان غذاییه که رو گوارشت تاثیر گذاشته و وقتی میری عقب تر میبینی به خاطر خواب بدیه که دیده بودی.

##کلاس سوم،مدرسمون اومده بود یه خیابون جدید و همه چی خیلی افتابی تر بود.مرکز شهر بودن باعث میشد اطراف مدرسمون همیشه شلوغ باشه و ادمای زیادی رد بشن.ماهم از پنجره براشون ادا در میوردیم و میخندیدیم.عاشق مدرسه بودم.خونه ما توی کوچه بود و سرویس همیشه توی خیابون اصلی وایمیساد تا بیام.اونروز خونمون طبق معمول شلوغ بود ونمیدونم کی، اهنگ گذاشته بود و اسپیکر رو بلند کرده بود تا تهش.استرس داشتم که زودتر برم مدرسه و برچسب های جانورشناسی رو به معلم بدم تا بزنه به دیوار.ظهرانه بودم.ساعت از 12 گذشته بود اما سرویس نیومده بود.میرفتم تو کوچه سرک میکشیدم. میومدم داخل.12 و نیم که شد، گریم گرفته بود.مامانم زنگ زد به سرویس و اون گفت که نیم ساعت دم خونمون بوده اما کسی نیومده بیرون! کلی هم بوق زده.اژانس گرفتم و رفتم مدرسه.وسطش یادم افتاد به ماشین پرایدی که به جای خیابون اصلی توی کوچه و وایساده بود،و به صدای بلند اسپیکر که نذاشته بود صدای نیم ساعت بوق زدن راننده رو بشنوم.عامل غیر مترقبه ها زیاد بودن...

###کلاس شیشم بعد از یک جریان افتضاح مدرسه ای که بحث اخراجم وسط اومد، بیشتر از قبل کتاب میخوندم و درگیر درس شده بودم. نمیدونم چرا مبصر کلاس بودم، خودم از بقیه بیشتر داد و بیداد میکردم و دیر میومدم سر کلاس و بی نظم بودم. مشاور مدرسمون از ما خوشش نمیومد.سرتق و پر رو و لج باز و بی تربیت بودیم اونجوری که میگفت.ولی خب من مشکلی باهاش نداشتم،از همون کلاس چهارم که مدرسم رو عوض کردند و پام به این مدرسه کشیده شد، میرفتم کتابخونه کوچیک مدرسه که اون مسئولش بود و کتاب قرض میگرفتم.سری کتاب جدید راجع به گروهی از بچه ها بود که توی مدرسه شبانه روزی درس میخوندن و ماجراهایی که براشون پیش اومده بود.خوندن اینجور چیزا باعث میشه بیشتر دلتون بخواد توی سوراخ سمبه ها سرک بکشین.برای همین منم همیشه حیاط پشت مدرسه ول بودم.یه روز دیدم دوتا از بچه های کلاس که درسشون ضعیف بود و کسی باهاشون دوست نمیشد _و خیلی اتفاقی باهم دوست شده بودن، فکرشم نمیکردم یه روزی اینارو باهم ببینم_ دارن یه مکان اسرار امیز توی انتهای حیاط میسازن.یه فضای بزرگ و گِلی بود که کسی اونجا نمیرفت.اونا با نیمکت پل چوبی درست کرده بودن تا از گل ها رد شیم.بعدشم میز ساخته بودن، صندلی هارو چیده بودن . اطراف هم پر از خورده شیشه  که با نور افتاب برق میزد و فضا رو خیلی درخشان کرده بود.

یه روز رفتم اونجا، اوناهم باهام بودن ولی حرف نمیزدن.رسیدیم به اخرش همون موقع یکی از بچه ها اومد گفت معلم اومده زود برگردین سر کلاس.گفتم باشه و تا میخاستم برگردم و قدم اخر رو بردارم و پامو بزارم رو اسفالت، کفشم _که کلا لیز بود_ سر خورد و با تمام هیکلم افتادم توی گل.الان که فکرشو میکنم واقعا نمیدونم چجوری سرویس اجازه داده بود که سوار ماشین شم.خودمو تو ابخوری شستم.از شر گل ها خلاص شدم و برگشتم سر کلاس.معلم هم با اون نگاه سرزنش امیز گفت یه کاری نکن از مبصری درت بیارم! منم سرخ شده بودم.نشستم سر جام. و این لیز خوردن کفش یه عامل غیر مترقبه بود که موقعیت اجتماعی رو تهدید میکرد...

####ترم یک دانشگاه، اتاق دومی که توش زندگی میکردم ادم های خوب و مهمون نوازی داشت.برای همین همیشه اتاق شلوغ بود و هر روز غریبه های جدیدی میومدن داخل اتاق و جرقه های منحصر به فردی میخورد و دوستی های نویی شروع میشد. توی این اتاق، من هم اولش مهمان بودم.یک شب و دو شب موندم و از شب سوم تخت بالا_جفت در رو اشغال کردم و تا ترم بعدی موندگار شدم.اونجا همه چی خیلی راحت بود،قانون خاصی نداشت، تقسیم بندی یخچال و جا کفشی و دمپایی شخصی معنایی نداشت.لباس هرکس روی رخت اویز بود جمع میشد، ظرف هرکس توی اتاق بود شسته میشد و هرکس دوست داشت جاروبرقی میکشید. صدقه سر این شلوغی رو یک روز صبح من پرداخت کردم.

دیر تر از بقیه بلند شدم و رفتم یدونه از اون دوش های 3 4 دیقه ایمو بگیرم و بزنم از خوابگا بیرون.عامل غیر مترقبه این دفعه، پژواک صدای بلند یکی از بینهایت بچه های اتاق بود که نذاشت بقیه بشنوند:من دارم میرم حموم!

رفتم حموم و وقتی اومدم در قفل بود! با تلفن اتاق بغلی هرچقد به یکی از بچه ها که کلیدا دستش بود زنگ زدم جواب نداد.مثه یه الکترون تو سرمای بهمن ماه با یه حوله معمولی که دورم پیچیده بودم،مسیر اتاق و مدیریت رو هی میچرخیدم تا کلید پیدا شه.متاسفانه کلیداصلی اتاق چند هفته پیش گم شده بود برای همین کلید یدکی دست دستمون بود. خیلی اتفاقی اونروز دوتا از همکلاسیام دیر از خواب بیدار شده بودن و تو حیاط منو دیدن.کلید اتاقشون رو دادن برم لباس بردارم و برم کلاس.همونجور که لباس پوشیدم و خواستم از خابگا بزنم بیرون متوجه شدم کلید کمد دوستم توی جیبم نیست! حیاطو گشتم، راهرو رو نگا کردم و یهویی سردی یه جسم فلزی رو روی زانوم احساس کردم.شلوارم که تازه خریده بودمش و بار دومی بود میپوشیدمش جیباش سوراخ بوده!کلید سر خورده بود پایین و اگه شلوارم،بر حسب احتمال، چسبون نبود، کلید کمد رو هم گم میکردم!(:

اتفاقات دیگه ای هم هستن که مداوما تکرار میشن.شلوغی خونه، گم شدن خودکار ابی، تموم شدن گاز ابگرمکن، رفتن برق و قطع شدن اب.خیلی از عوامل غیر مترقبه زندگی من احتمالا عامل داخلی دارن.

شایدم نباید اسمشو بزارم عوامل غیر مترقبه.باید بزارم" همون چیزی که باعث میشه هیچ روزیت مثه روز گذشته نباشه".

۱

انسان موجی

امروز حوالی گوشه سمت راست اتاق نشستم.تقریبا بر قبله عمود هستم.در حال لمباندن کلمات زیر باد کولر پنجره ای.

دوستان،عزیزان، همراهان همیشگی من که امروز من رو میخونید.چه نقطه امنی هست اینجا! اینجا شیب داشتن ممنوع است.اینجا همان سوراخیست که تابع را ناپیویسته کرده.همانجایی که اولین بار "هابیت" ارباب حلقه ها جا خوش کرده بود.اینجا وبلاگ من است.و هیچوقت اینجا مستاجر نبوده ام.

چه نقطه امنی هست اینجا! اینجا دقیقا مثل تصویر دورادور مرکز یک دو قطبی الکتریکیست.از دور،از فواصلی که چشم هیچکس نمیبیند،دوقطبی مانند یک دایره نور میدهد.درگیر الکترون استدرگیر بارهای مثبت و منفیست و یک مرکز درونی دارد.که هیچکس ان را نمیبیند.نقطه اثر روی تک تک سلول های شما اما، از همین مرکز کوچک است.

چه نقطه امنی است اینجا.

من امروز که مینویسم، در اوایل ترم 3 فیزیک ام و سخت دلتنگ تابستان سال کنکور که خشتکم روی چهارچوب وبلاگ در حال خشک شدن بود.و خودم لخت و پابرهنه، بین موضوعات مختلف در حال شنا کردن. و چه نقطه امنی است اینجا که اولین بار تجربه عاشق شدن را در پیش نویس های وبلاگم ذخیره کرده ام.

امروز اگر من را میبینید.به خدایی که باور دارید،باور کنید که فکرم یک لحظه این مکان را فراموش نکرده.این منوی دست راست را.که نوشته است"انتشار". گزینه مالکیت معنوی.منوی دست چپم.که زیر موضوعاتی دارد خالی از حیات.

چه خوب است اینجا به یاد چارلی و مارچلو(محمد،ممنونم) و میرزا و سعید شکولاگ(عزیز با معرفت.عزیز با معرفت.عزیز با معرفت) و کلمنتاین(احتمالا بازهم اشتباه گفتم) و زیگفرید(که گفت حتی اگر مطلب ننویسم بازم بستگی دارد چه کسی به من فکر میکند و فکر کردن به من در بند نوشتن مطلب نیست)

اما امروز اینجام.تا بگم مغزم در حال فیوز پروندن است.به هر مسئله فیزیک بارها فکر میکند.هر گذاری را برسی میکنم.هر اتفاقی را میسنجم.هر مفهومی را میبلعم و نتیجه اینها داغ شدن مغزم است.

چه نقطه امنی است اینجا برای من محتاط شده.

برای شما چطور؟

۸

اِند_گیم(یک ترم فیزیک)

توی کافینت دانشگاه نشستم و منتظرم گوشیم شارز بشه و لاهیتا اسممونو صدا بزنه تا برم غذاهارو بگیرم،بعدش سوار ماشین بشیم برم یه سفر نصف روزه یاسوج و برگردم.الان که دارم اینو مینویسم،شکمم غارو قور میکنه و مغزم هم همینطور.امروز واقعا نشستم و فکر کردم.به یک ترم فیزیک.به حرفای چارلی که شب کنکور گفت منتطر یک ترم فیزیک توام هستم که بنویسیش.خب،خانم ها و اقایان یک ترم فیزیک اینجانب تموم شد.و بنده زیر فشار امتحانا فکر نمیکنم مغزم باکره مونده باشه.چون مریم مقدس نیستم که بدون ارتباط بر قرار کردن و دست و پنجه نرم کردن با انواع روش های نا امیدی و سردرگمی بتونم تهش به نتیجه گیریای فلسفی ای برسم که نیاز بوده قبلا بهشون فکر کنم.

یک روش پیشه کردم توی این ترم و اونم بی ریشه بودن بوده.فکر میکردم بی ریشگی بی تعلقی و بی اهمیتی سه واژه هم معنی هستند که هر جا دلت میخواست واژه تکرای به کار نبری میتونی ازشون استفاده کنی.ولی امروز که داشتم بعد امتحان درخشان فیزیک از پردیس علوم تا دانشگاه رو پیاده میومدم ،به این نتیجه رسیدم که یکی از مشکلاتی که نگذاشت اون چیزی که باید باشم،باشم همین بوده و این رو هم خودم خواسته بودم و بهشم افتخار میکردم!مینشستم نمرات پاسیمو میدیدم،کویزای نصفه و نیممو میددم!افتضاح بودنمو میدیدم و با بقیه میخندیدم و میگفتم پاس شدیم رفت!این یعنی بی ریشگی!ایول!بهترین روش زندگی!

ولی واقعا اینطور نیست.من تازه به تفاوت این ها باهم رسیدم.شاید برای خیلیا این یه چیز بدیهی باشه و اصلا اثباتش مسخره به نظر بیاد،ولی خب... من دیر فهمیدم.شایدم به موقع!

یک چیز دیگه که یاد گرفتم،پذیرفتن ادم ها بود بدون اینکه بخوای خودت رو ازشون جدا کنی و بزاریشون کنار.و این رو فاطمه بهم فهموند.فاطمه با چشم های صادق.(به قول بهروز)فاطمه با نرمی و لطفات و موهبت الهی.که از گفتنش معذروم.فقط نشون به اون نشون که گفت "شالگردن راه راه داره" و داشت.فاطمه ایی که اگر اونشب تا صبح باهاش حرف نمیزدم،یه عوضی به تمام معنا میشدم.شاید فکر کنین این حرفا کلیشس ولی یک چیز دیگه هم که یاد گرفتم این بوده که کلیشه هارو باید "شد".اونوقت میفهمی چقدر عمیقن.فاطمه بهم گفت که خودم باشم مهربون باشم ابراز کنم اون چیزی رو که هستم و حرف بزنم و ابایی از این نداشته باشم که بقیه فکر کنن ضعیفم.سارا هم همینو بهم گفت سارا هم کسی بود که من ازش چیز یاد گرفتم ولی اینجا فقط یه نقل قول از خودمون میارم:

مهربون بودن ضعف نیست من خودم پذیرفتم که اینطوری باشم مهربون باشم!و عواقبشم پذیرفتم ضربه هاشم پذیرفتم.

-خوش به حالت سارا،تو و بابات از من 10 15 سال جلوترین.

زر نزن عوضی حرف مقت نزن

-جدی میگم!من تازه پذیرفتم که این ویژگی رو دارم و تا بخوام به نتایج شما برسم خیلی طول میکشه

خب اسنپ رسید بعدن میام این پستو ویرایش میکنم فعلا خدافز×!

۱۲

یک چک نویس خیلی ساده

یک هفته‌ای هست که دارم توی وبلاگا مثل قدیم میچرخم و اونایی رو که مداومن دنبال میکردم رو میخونم،حدودا ۲ ماه گذشته که چیزی ننوشتم و کامنتی ندادم و منتظر کامنتی نبودم تا سریع بپرم روی صفحه و جواب بدم... انگار که ۲ سال گذشته.

داشتم به این فکر میکردم که درسته که پست بزارم؟خب دلم تنگ شده بود ولی یه چیزی ته دلم میگه"تو که دو ماهه منو ول کردی رفتی و به زندگیت رسیدی الانم برو!برو" ولی ای اون چیزی که ته دلم داری سرم داد میکشی، دل است دیگر،گیر میکند گره میخورد،روزها میگذره ولی ادم گذشتشو فراموش نمیکنه،مثل الان تلفن رو ریجکت میکنه تا بتونه ادامه این پست رو بنویسه.مثل الان دستشویی نمیره دستو صورتشو نمیشوره نمیره غذاشو از سلف بگیره نمازشو یه کوچولو به تاخیر میندازه تا اینجایی باشه که بیشتر از همه جا میتونه توش گل بگه گل بشنوه نق بزنه و دنیای بقیه ادم هارو مثل رمان بخونه.

برگشتم دیدم چند تا از بچه ها ماه ها شده که پستی نزاشتن،فکر میکنم حق دارن.یعنی زندگی به ما اجازه خلوت کردن با خودمونم نمیده.دیروز سر کلاس مهارت های زندگی یکی از دوستام بودم و وقتی داشت درمورد این صحبت میکرد که ارامش از همون دقیقه هایی میاد که شما اهنگ پیانویی رو گوش میدین و به جاهای خوبی که رفتین فکر میکنین،فکرشم نمیکردم اینقدر دلم برای خودم تنگ شه.وبلاگ منو یاد دوران جوونیم،دوران امتحانات نهایی،دوران استرس کنکور،دوران شک و شبهه های خدا پیغمبری،مدرسه و دوستای قدیمیم میندازه.من با هرکدومشون یه خاطره ایی دارم و به تعداد تک تک خاطره ها اهنگ پیانوهایی که میتونم گوش بدم.پس حالا میفهمین چرا اینجا برای من ارامشه،نه؟

تصمیم گرفتم که بنویسم، نه اینکه زرد بنویسم یا سیاه بنویسم یا پیچیده یا ابکی یا هرچی، میخوام این سری یه طوری بنویسم که وقتی بر میگردم میخونمشون صفحات زندگیم برام ورق بخوره.این سری مینویسم،برای اینده ایی که همین فرداست.همین نفسیه که من تا یک دیقه دیگه نمیدونم میکشمش یا نه.همین نقطه ی اخر این خط...

پی نوشت: بچه ها یه چیزی ته دلم میگه کامنتارو ببند،نظر شما چیه؟.

۱۴

روزدوازدهم درخوابگاه ارم14لاله204

in the name of physicsGod

همین اول کار بگم که چقدر دلم براتون تنگ شده بود. اصلا وقتی میدیدم تعداد ستاره های روشن داره نجومی میشه و من حتی تو خط دانشگاه تا دانشکده علوم نمیتونم پستاتونو درست بخونم عذاب میگرفتم! فقط تونستم سر کلاس مبانی کامپیوتر دو سه تا وبلاگ بخونم و اها! چند شب پیشم که داشتیم با بچه های کلاسمون تو گروه واتس اپ به قصد کشت! خین و خین ریزی میکردیم تونستم پستای دو سه نفر دیگه رو بخونم. خلاصه ماچ پس کله همتون و بریم که داشته باشیم:

خوابگاه اِرم 14 بلوک لاله اتاق 204 طبقه دوم: دستمال کاغذی بردارین که میخوام روضه شیب نود درجه در دانشگاه تا خوابگاهو بخونم. فضای اصلی خود دانشگاه که تقریبا شبیه یه محله بزرگه. بعدش شما سلف رو رد میکنی ، از گِیت رد میشی و وارد جاده مارپیچی میشی که یا الله! از 6 طرفش کوچه کوچه و خوابگاه خوابگاست. شما مسیر اصلی وسط رو میگیری و تا جون داری میری بالا و وقتی میرسی که 12 جز اول قران رو با ترتیل عبدالباسط خونده و  اشهد ان لا الله الاالله رو با فاتحه تموم کرده باشی. خیلی هارو میبینی که اون وسط لای چمنا شهید شدن. یه سریا مجروحن و دارن روی پیاده رو خودشونو میکشن بالا. خودتو میندازی وسط جاده که شاید بشینی ترک نیسان ابیِ اما اونم بهت محل نمیده. خلاصه که میری تا ته و بعدش میرسی به ارم 14. پله هارو میای بالا و به حیاط بزرگ میرسی که از چهارطرفش لاله و نسترن و بهار و باران قد کشیدن. میای جلو و باغچه ها و درختای پر از گنگیشک(به قول یکی از هم اتاقیام) رو رد میکنی و بینشون یه چیز دایره رنگ بزرگ میبینی!0 _0 به اسم حوووووض! ^_^ خالی البته. شب اول این حوض را پِنت حوض نامیدم و پنت حوض نام گرفت و هر شب سبد سبد سپیده مبارکه دانشجویای نو رسیده میان میشینن اون کف. اینجانب بندری میخونم، یکی از داخل اتاقا به صورت نامحسوس ضرب میگیره یکی لری میخونه و ما همه هوار میزنیم آی وله (((: غیبت میکنیم، جیغ میزنیم، بحث میکنیم، گریه میکنند حتی! و زندگی میکنیم اون وسط. بعدشم میان جمعمون میکنن و ما هنوز دانشجو نشده میریم که سفارت این سکوتِ نظامیِ اجباری رو با عربده فتح کنیم. (دوبار تعهد دادم دوستان تا الان.دوبارشم چون دیر اومده بودم درارو همه قفلیده بودند >.<)

اتاق گریفیندوری من: اتاقامون 6 تخته هستن. یکیمون هنوز که هنوزه نیومده. (رو تختش ظرفارو میزاریم و من همه لوازم جانبیمو گذاشتم تو کمدش. خلاصه وقتی بیاد فکر کنم باید کف اتاق بخوابه(((: ). یکی از دخترا اسمش ثمینه. اصفهانیه. دوتا دیگه فریبا و بیتا از بوشهر و یکی دیگه ریحانه هم اسم خودم! از سیرجان. تازه هم کلاسیمم هست. من تخت بالا روبروی بالکن میخوابم. حموم دشوری و اشپزخونه و هرچی که هست خیلی بزرگه!خیلی! ادم حس میکنه یه قتلی رخ داده اونجا. شب اول مثل یک موجود وفادار! ترسیده بودم و هر 5 دیقه یه بار داد میزدم کی بیداره؟ که خب همه خواب بودن و فقط این تاریکی بود که قرنیه مارو جر داده بود و میخواست بگه : لولو!

هاگوارتز: برای اینکه به دانشکده های خود بروید باید ابتدا ان مسیر پر شیب استغفرالله رو بیاید پائین بعدش بروید تا وسط دانشگاه اصلی و بعدش بروید سر ایستگاه 3/4. خب روز اول ساعت 8 صبح beliver رو پلی کردم و با دوستم راه افتادیم رفتیم. اون رفت چهارراه ادبیات و من پردیس علوم. اتوبوس هی میرفت بالا، هی این شیرازو بیشتر میومد زیر پای ما. به حدی که وقتی روبروی دانشکده فیزیک/شیمی و ریاضی پیاده شدم، از نرده ها رفتم بالا و بی نهایتِ گسترده شهر تو بغلم بود. بعدش با کلی ازمون و خطا رفتم داخل دانشکده خودمون. تو سالن بخش شیمی جفت یه خانمی نشستم و شروع کردیم حرف زدن. از همون اول گفت شما جنوبی هستی؟! گفتم اره و ادامه بحث. جنایات و مکافات میخوندم که رفتم تو بخش فیزیک و به زور بلاخره کلاس درس خودمونو پیدا کردم. داشتم میرفتم سمتش که دیدم یه دختر لاغر هم از اون ور داره میره جلوتر من رو که دید اومد و باهم رفتیم داخل. چراغا رو روشن کردیم و کم کم کلاس شلوغ  شد. اسمش رو فیزیکی الصل سایلنت سیو کردم.وقتی بقیه دخترا اومدن شروع کردم حرف زدن و اونا هم گفتن جنوبی ایی؟گفتم اره.(کثرن میگفتن چرا لحجه نداری؟ مگه شما نباید "مو" زیاد بگین؟(((:)

چه کنم؟ این ملکول های پرعطش برای شناخت بقیه به درو دیوار میزدن و همین شده بود که هنوز نرسیده نصف دانشگاه رو شناختم.

آشکاری یک غم بزرگ در شب اول_مکان: پنت حوض: "روز اول به شدت پر انرژی بود" (قسمتی از نامه من به چارلی،همسفر راه حقیقت). فقط بدونید که اونشب فال انداختم و آمد: چگونه شاد شود اندرون غمگینم/به اختیار کز اختیار بیرون است.زیرا اوایل مسیر امده بود: می خور که عاشقی نه به کسبست و اختیار،این بود سرنوشت ز دیوان قسمتم.

فقط بدونین که عاشق ندیدم جز یکی. خانم 35 ساله ایی که اون هم منو درون منو و تب داغ منو دیده بود.6  سال بود عاشق فیزیک بوده و حالا با یه بچه دو ساله از پارسیان (نزدیک بندر عباس) اومده بود خونه مادرش در جهرم و هر روز 6 صبح حرکت میکرد تا به کلاس برسه. سرانجامش خوش نشد دوستان. خوابگاه متاهلی گیرش نیومد و رفت. و چشم من رو تا اخرِ دوره فیزیکی زندگیم خیره گذاشت به شوق دیدن یک عاشق.(البته تو واتس اپ در ارتباطیم)

پارت اخر_متفرقه ها: رفتم دفتر استاد مشارمون با یه اقای دیگه داشتن درمورد یک تخته پر از تصاویر انتزاعی سه بعدی بحث میکردن. گفتم بگین. گفتن اگر بگیم فکر میکنی دیوانه ایم. گفتم عاشقان دیوانگان راه حقیقت اند. گفتند و گفتم و لبخند شدیم./ یه حیاط پشتی بالای پشت بوم کنار سلف پیدا کردم. پاتوقمه/ کافه_کتاب فروشی دانشگاه مثل بهشته. a real heavan. با فیزیکی الصل سایلنت اون ته نشستیم گیتار زد و خوندیم . خاطره شد/هر روز کلاس یک شیشه دلستر. هر روز یک گلدان بیشتر برای گل ها!/ قیافه یکی از پسرای کلاسمون شبیه استیون هاوکینگه. یکی شبیه زانیار خسروی.یکی شبیه اد شراین/تو اتاق 203 نسترن یه پاترهد دیدم! اسمش مهساس، نفت میخونه. هوافضا دوست داشت.از اسمون رسید به زمین. پیکسل هری پاترمو دادم بش. همیشه یه چیزی هست که اونو یادم بندازه/ یکی از پسرای کلاسمون صداش شبیه شجریانه!ریک اند مورتی هم میبینه ^_^/ ساعت 3 تا 6 سوار ون میشیم میریم بالا تا خوابگه 14/ استاد ائین دانشجویمونو دوس دارم/ هر چارشنبه کلاس هارا میپیچانیم و میرویم سمینااار. این هفته کوانتای انرژی تاریک بود.اینقدر پشیمونم که همشو ننشستم/ اولین بار رفتم حافظیه و حس کردم به خدا نزدیک ترم/ غذای سلف خوشمزس/ اصلاح صورت به قیمت دانشجویی خوابگاه ولایت 11/ راننده اسنپه که پریشب باش رفتیم پارامونت کشاورزی دانشگاه شیراز میخوند،گفت پائیز برین اونجا یه سر بزنین میگین شمال چیه/ عای لاو مای وبلاگ/ یکی از بچه های خوابگاهمون جز گوش میده!/عای لاو مای وبلاگ بیشتر از عای لاو مای وبلاگ خط قبل/تو دهنادی بهمون کتاب کپی انداختن پول اصل رو گرفتن.

تصویری از اتاقم:

پی نوشت: چه خبر؟

۲۲
مک مورفی
از اتاق بیرون دویدم. آن بیرون، نه حیاطی بود، نه راه پله ای از سنگ مرمر، نه ساختمان بزرگ بی سرو صدایی، نه درخت اوکالیپتوسی،
نه مجسمه ای، نه الاچیقی در باغ، نه فواره ای و نه حصاری: آن بیرون رویاهای دیگری در کمین بود.
~بیست و پنجم اگوست 1983
طراح قالب : عرفـــ ـــان دارای گرین کارت از بلاگ بیان